آیا فناوری می‌تواند مرگ را حذف کند؟

آیا فناوری می‌تواند مرگ را حذف کند؟

تعداد اندکی از شخصیت‌های برجسته در انقلابِ فناوری معاصر وجود دارند که از نظر اعتبار و احترام در سطح رِی کورزویل[1] باشند، و پاسخ او به این پرسش مثبت است. روزی نه چندان دور، پیشرفت‌های علمی ما را از مرگ جسمانی، از واقعیت وحشتناک فناپذیری و از خاموش شدن وجود آگاهانۀ ما بر روی زمین نجات خواهد داد.

به اعتقاد کورزویل، تکامل انسان در مرحلۀ کنونی خود چنین جهش‌هایی را ایجاب می‌کند. «بدن ما تحت کنترل برنامه‌های ژنتیکی منسوخ‌شده‌ای اداره می‌شود که در مراحل اولیۀ تکامل شکل گرفته‌اند، بنابراین ما باید بر این میراث ژنتیکی خود غلبه کنیم» (تکینگی، ۳۷۱). ایدۀ فراانسان‌گرایی بر این باور استوار است که ما می‌توانیم از محدودیت‌های جسم بیولوژیکی خود بگریزیم؛ گریزی مشابه فرار یک فرد از دریچۀ نجات یک زیردریایی آسیب‌دیده، یا – به تعبیری دقیق‌تر – همانند انتقال یک دیسک فشرده (فلش مموری) حاوی اطلاعات هویتی و آگاهی، از همان دریچۀ نجات به بیرون.

کورزویل از مفهومی تحت عنوان نوعی بارگذاری ذهن صحبت می‌کند؛ فرایندی که طی آن، بُعد شناختی تجربۀ انسانی، استخراج، به صورت دیجیتال بازسازی و از پیوند با جسم بیولوژیکی جدا گشته، بدن بیولوژیکی دور انداخته شده، آگاهی انسان ــ همان «ما»ی حقیقی ــ در بستر یک کامپیوتر ادامه می‌یابد؛ مایی که ابدی می‌شویم، مایی که نخواهیم مرد.

معتقدان به دنیای خارق‌العادۀ فراماده، همانند ما، در مقابل این دیدگاه ایستاده‌اند، زیرا برای کورزویل، «نقش اصلی مذهب سنتی، عقلانی‌سازی مرگ‌گرایی است؛ یعنی عقلانی کردن تراژدی مرگ به عنوان امری مطلوب و نیکو» (۳۷۲).

تلۀ جاودانگی

اما حتی عمل‌گرایان نیز در مورد پذیرش وعدۀ کورزویل چندان مطمئن نیستند.

در تلاش برای فرار از این دنیای سقوط‌کرده، چه بسا که به جای رهایی، خودمان را برای همیشه به اسارت آن درآوریم؟ از زمان پرومتئوس[2]، نیمه‌خدای یونانی (که بهای سرپیچی از خدایان را با رنج ابدی پرداخت)، تا روایت‌های معاصرِ افرادی که در بیهوشی آگاهانه گیر افتاده‌اند؛ یعنی از همه چیز در اطراف خود آگاه هستند، اما قادر به حرکت دادن دهان یا بدن خود نیستند، ناتوانی در مردن می‌تواند به بدترین اسارت و وحشتناک‌ترین کابوس وجودی تبدیل شود.

اخیرا وقتی از تیم فریس، مجری پادکست و نویسندۀ شناخته‌شده در حوزۀ رشد شخصی، پرسیدند که آیا جاودانگی به صورت یک نیمه‌خدا را می‌پذیرد، پاسخ او منفی بود، صراحتا اعلام نمود که این کار را نخواهد کرد. پاسخ ساده‌ای بود. با این حال، وقتی شرط دیگری مطرح شد، یعنی وجود گزینهٔ خروج، به معنای امکان پایان دادن آگاهانه به آن وجود ابدی در زمانی که خود او بخواهد دهد، پاسخش تغییر کرد: «با فرض اینکه آن گزینه روی میز باشد، بله، من آن گزینه را انتخاب می‌کنم.» به عبارت دیگر، در میان اهالی فن، ایدهٔ جاودانگیِ بدون شرط، احساس ناامنی عمیق و آزاردهنده‌ای ایجاد می‌کند؛ ناامنی‌ای که این پرسش اساسی را برمی‌انگیزد: آیا چنین معافیتی از مرگ واقعا ارزش «زندگی» کردن را دارد. از این رو نیاز به گزینۀ دکمۀ «فرار» برای پایان دادن به آنچه از ما باقی مانده است، وجود دارد.

این ارتباط زمانی جالب‌تر شد که بعدتر از فریس پرسیده شد اگر جاودانگی گزینه‌ای قابل دسترس برای بشر باشد، وضعیت بشریت بهتر می‌شود؟ او پاسخ داد: «من کاملا طرفدار افزایش طول عمر عملکردی خود هستم، اما به دنبال جاودانگی نیستم.» چرا؟ «من نسبت به داشتن تمام زمان ممکن برای ابدیت، یا حتی تصور چنین امکانی در جهان، احساس نگرانی عمیقی دارم.»

او در پایان گفت: «اگر من جاودانه بودم، هیچ عجله و اجباری برای انجام بسیاری از کارها احساس نمی‌کردم.»

نبود مرگ، غیرانسانی است

پاسخ‌های فریس ما را به سوی نگرانی مهم‌تری رهنمون می‌کند. پرسش مطرح‌شده برای ما این نیست که آیا تا سال ۲۰۴۵ قادر خواهیم بود ذهنمان را روی یک سخت‌افزار بارگذاری کنیم و از محدودیت‌های جسم بیولوژیکی خود رهایی یابیم یا خیر. بسیاری از این پیشبینی‌ها همچنان در قلمرو طرح‌های علمی-تخیلی قرار دارند و بسیار دور از دسترس به نظر می‌رسند.

با این حال صرف وجود چنین بحث‌هایی، پرسشی نزدیک‌تر را برمی‌انگیزد: آیا فکر می‌کنید در طول زندگی‌تان، دستیابی به آگاهی بدون مرگ از نظر فناوری ممکن می‌شود؟ و آیا چنین چیزی را می‌خواهید؟

آنچه ما دربارۀ پیشگویی‌های کورزویل فکر می‌کنیم – و پیشگویی‌های تمام فراانسان‌گرایان – نحوۀ نگرش ما به جسم و وجود مادی‌مان را امروز مشخص می‌کند. همان‌طور که فریس پیش‌تر اشاره کرد، اگر قرار باشد برای همیشه در یک حالت بدون جسم زندگی کنم، همۀ فوریت‌ها ناپدید می‌شوند. بنابراین، امروز چه نیازی به حل‌وفصل مشکلاتم دارم؟

در دیدگاه فراانسانی، تمام چیزهایی که ما اکنون بدیهی می‌دانیم – زیست‌شناسی، جنسیت، تولید مثل، جنسیت زیستی ما، کار، تغذیه و ساختار خانوادۀ ما – همه به‌سرعت از معنا تهی می‌شوند. ارزش نهایی به خودآگاهیِ ناب و رها‌شده تقلیل می‌یابد؛ خودآگاهی‌ای که دیگر بار سنگین جسم زیستی را بر دوش ندارد و آزاد است تا به طور پیوسته و بی‌انتها تکامل یابد.

در مخالفت با این بینش، الهیدان افرایم رادنِر[3] شاید بهترین پاسخ را داده باشد: «مرگ، نقطه‌ای است که در آن پیچیدگی‌های سازوکارهای مستمر تولید حیات در ما، در عین معجزه‌آسا بودن، خلوص و آسیب‌پذیری بنیادین خود را آشکار می‌سازد. اگر با دقت به نحوۀ زندگی خود نگاه کنیم – جنسیت، کار، غذا و روابط – لزوما با مرگ خودمان مواجه می‌شویم. این صرفا به این دلیل نیست که مرگ طرف دیگر زندگی است، بلکه به این دلیل است که مرگ موقعیتی زودگذر بوده و این امکان را فراهم می‌سازد زندگی را دقیقا آن‌گونه که هست ببینیم» (زمانی برای حفظ کردن، ۴۸).

فریس با شهود و فراستِ خود به همان حقیقتی دست می‌یابد که الهیدانان پیش از این، آن را به رشتۀ تحریر درآورده‌اند. همان‌طور که رادنِر هشدار می‌دهد: «زندگی بدون مرگ، در چنگال مرگ و حضور مرگ به عنوان مرز فشاری که موجودات ذهنی و جسمانی ما را شکل می‌دهد، امری غیرانسانی است و منجر به وضعیت غیر‌انسانی می‌شود» (۴۲). در حال حاضر نیز مشاهده می‌شود که زندگی بدون مرگ منجر به خشونت علیه جسم خواهد شد: تغییر جنسیت، کاهش نرخ زاد و ولد، تنفر از بدن مردانه، انزواگرایی ناشی از رسانه‌های دیجیتال و موارد دیگر. 

مسیر شادی

اثر علمی تخیلی سی.اس. لوئیس[4] با نام آن قدرت زشت، حدود شصت سال قبل از فانتزی پسا‌-ژنتیکی کورزویل نوشته شده است. در این اثر، لوئیس پیشبینی کرده بود که امید فناوری به جایی می‌رسد که بتوان بدن را بدون تاثیر بر ذهن نابود کرده و مغز را به عنوان جوهرۀ اصلی وجود انسانی حفظ نمود. از نظر او، عملکرد بیولوژیکی بدن صرفا به لوله‌هایی تقلیل می‌یابند که مغز را تغذیه می‌کنند. لوئیس می‌گوید: «فرد باید به‌تمامی دهان باشد.» در واقع تصویری از یک سر ارائه می‌شود که بزاق از دهانش جاری است و کنترلی بر آن ندارد. با این حال، حتی همین سر ناتوان و فاقد کنترل، که لوئیس آن را توصیف کرده، می‌توانست در اَبَردیجیتال کورزویل بارگذاری شود. در این دیدگاه شخصیت تا حدودی به یک پردازندۀ دیجیتالی با نیروی مغز تقلیل می‌یابد؛ جایی که غذا، رابطۀ جنسی، عشق، ماجراجویی، روابط، همه به تکانه‌های الکتریکی تبدیل می‌شوند که برای ابدیتِ شبیه‌سازی‌شدۀ ما طراحی شده‌اند.

اما مسیحیت، «عقلانی‌سازی مرگ‌پرستانه» نیست. ما از مرگ متنفریم. مرگ نیز دشمن ماست. مرگ مهیب‌ترین دشمن در کیهان است. مرگ آخرین دشمنی است که باید از میان برداشته شود (اول قرنتیان 26:15).

ما مرگ را عقلانی نمی‌کنیم؛ با قاطعیت آن را به جهنم می‌فرستیم! زیرا آنجا همان جایی است که باید برود (مکاشفه 14:20).

در مواجهه با مرگ، بدن من پیله‌ای از یک جسم تکاملی نیست که بتوان از آن فرار کرد. بدن ما ظرفی برای تولید مثل، خوردن، کار کردن و ایجاد پیوندهای خانوادگی می‌باشد؛ یعنی همۀ عناصر زیبایی که ما را انسان می‌سازند و نه ربات، همۀ عطایایی که به زندگی ارزش می‌بخشند و تمام چیزهایی که زیر سایه و واقعیت مرگ در زیبایی خود رشد می‌کنند.

ناستیک‌های نوین از ما می‌خواهند باور کنیم ما صرفا ذهن‌هایی هستیم که در بدن‌ها به دام افتاده‌اند. ما این‌گونه نیستیم. ما جان‌هایی هستیم که با اراده، محبت، عشق‌ها و آرزوها جان گرفته‌ایم و با بدن‌های جسمانی آمیخته شده‌ایم؛ با نیازها و سلیقه‌ها و احساسات. ما موجوداتی تجسم‌یافته هستیم، نه کامل و نه تکامل‌یافته؛ ما از خاک آفریده شده­ایم، نه به‌تنهایی و نه با یاری تکنولوژی، توانِ گریز از آن را نداریم. در مسیح، ما قبلا از مرگ به زندگی منتقل شده‌ایم (اول یوحنا 14:3-15). بنابراین، نه با طفره رفتن از دردها و محدودیت‌های زندگی جسمانی، بلکه با پذیرفتن آنهاست که خالص‌ترین شادمانی خود را می‌یابیم (دوم قرنتیان 2:6-10).

مرگ ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ​​واقعیتی تاریک و حتمی است که زندگی ما را ممکن می‌سازد.

آیا فناوری می‌تواند مرگ را حذف کند؟


۲۴ جولای ۲۰۱۷

نویسنده: تونی رینکی[5]

معلم ارشد، «اشتیاق برای خدا» 

تونی رینکی به عنوان معلم ارشد در سازمان «اشتیاق برای خدا» همکاری می‌کند، میزبان پادکست «از شبان جان بپرسید» و نویسندۀ کتاب «از شبان جان بپرسید: ۷۵۰ پاسخ کتاب‌مقدسی به مهم‌ترین پرسش‌های زندگی» (۲۰۲۴)است. او و همسرش در فینیکس زندگی می‌کنند.

[1] Ray Kurzweil

[2] Prometheus

[3] Ephraim Radner

[4] C.S. Lewis

[5] Tony Reinke

سایر مقالات

مقالات بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا