خُردفرگشت در مقابل کلان‌فرگشت

خُردفرگشت در مقابل کلان‌فرگشت

از آنجایی که عبارت «تکامل» می‌تواند در موارد مختلفی به کار رود، و بحث دربارۀ نظریۀ داروین ممکن است با جابه‌جایی بین معانی مختلف این واژه دچار ابهام شود، بسیاری از افراد تمایز بین خُردفرگشت (تغییرات جزئی در یک نوع خاص از جاندار) و کلان‌فرگشت (تغییرات بزرگ لازم برای تبدیل یک نوع موجود زنده به نوع دیگر) را مفید می‌دانند. برای مثال، یکی از منتقدان نظریۀ داروین اغلب می‌خواهد توضیح دهد که با وقوع تغییرات در مقیاس کوچک درون یک نوع موجود زندۀ خاص موافق است، اما این تغییرات با محدودیت‌هایی همراه هستند و نمی‌توانند به گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای روی هم انباشته شوند که منجر به ظهور یک موجود زندۀ جدید شوند.

چنین فردی ممکن است بگوید: «من خُردفرگشت را می‌پذیرم، اما کلان‌فرگشت را قبول ندارم.» این دو دسته‌بندی می‌توانند بر متمرکز نگه داشتن مباحث مورد نظر بر موضوعات اصلی مفید باشند یا نقطۀ شروعی برای بحث و بررسی محدودیت‌های سازوکارهایی مانند جهش تصادفی و انتخاب طبیعی باشند.

تعریف اصطلاحات

زیست‌شناس طرفدار داروین، تئودوسیوس دوبژانسکی[1]، در سال 1937، در اثر خود به نام «علم ژنتیک و خاستگاه گونه‌ها»، اصطلاحات «خُردفرگشت» و «کلان‌فرگشت» را به زبان انگلیسی معرفی کرد. از آن پس، این اصطلاحات برای تمایز میان تغییرات کوچکی که به‌وضوح در جمعیت نوع اصلی جانداران مشاهده می‌کنیم و تحولات بزرگ‌تر و اساسی‌تر لازم در تکامل داروینی (داروینیست‌ها استدلال می‌کنند که چنین تغییراتی بیش از حد زمان‌بر هستند تا مستقیما آنها را مشاهده کنیم)، بسیار باب شده‌اند.

خُردفرگشت به تغییراتی در گروه خاصی از جانداران اشاره دارد، مانند سگ وحشی که طی نسل‌های متعدد به نژادهایی مثل بیگِلز، پاگ یا پودِل تبدیل می‌شود، یا یک گربۀ وحشی اولیه که ممکن است در یک محیط به یک توله شیر و در محیط دیگری به یک گربۀ خانگی تبدیل گردد. از طرف دیگر، خُردفرگشت به تغییراتی گفته می‌شود که برای به وجود آمدن دسته‌بندی جدیدی از موجودات از دسته‌ای دیگر لازم است، مانند دوزیستان که به خزندگان و یا خزندگان که به پرندگان تبدیل می‌شوند.

بنابراین، خُردفرگشت نوعی تغییر معمولی است که همه بر وقوع آن در میان جمعیت جانداران توافق دارند. هیچ بحث و جدلی در این باره وجود ندارد. چوپانان، کشاورزان، پرورش‌دهندگان سگ و تمام مردان و زنان معمولی در طول تاریخ بشر بر این موضوع آگاه بوده و به این نوع تغییر وابسته بوده‌اند. انسان‌ها به طور فعال از این تغییرپذیری گیاهان و جانوران برای شکل دادن به محصولات کشاورزی، دام‌ها و سایر گیاهان و جانوران اهلی استفاده کرده‌اند و این تغییرات به‌وضوح در طبیعت نیز رخ می‌دهند. سازوکارهایی مانند انتخاب طبیعی که بر اساس تغییرات عادی عمل می‌کنند، قطعا قادر به ایجاد این مقیاس از تغییر هستند.

کلان‌فرگشت مبحث کاملا متفاوتی است. همان‌طور که دکتر رابرت پی. ­والتزِر[2] توضیح می‌دهد:

«کلان‌فرگشت، در مقابل، به معنای تغییری تدریجی است که ساختارهای زیستی و اشکال جدیدی از حیات را به طور اساسی به وجود می‌آورد. در مقطعی از تاریخ حیات، هیچ پرندۀ بالداری وجود نداشت. ولی در نهایت به وجود آمدند. اگر فرآیندهای تکاملی، بال‌های پرندگان را به وجود آورده باشند، پس این کلان‌فرگشت است.» در حالی که خُردفرگشت تقریبا از سوی همه پذیرفته شده است، کلان‌فرگشت در مرکز اکثر بحث‌های مرتبط با داروینیزِم قرار دارد.

کلان‌فرگشت و مرکز مباحث

بنابراین، وقتی منتقدان داروینزِم به‌صراحت اعلام می‌کنند کلان‌فرگشت را قبول ندارند، اما خُردفرگشت را می‌پذیرند، در واقع بر این نکته تاکید می‌ورزند که همه قبول دارند تغییرات محدودی در درون گونه‌ها یا گروه‌های خاصی از موجودات اتفاق می‌افتد، اما اختلاف اصلی این است که آیا گروه خاصی از گیاهان، جانوران، قارچ‌ها یا میکروب‌ها می‌تواند به طور کامل به گروه متفاوتی تبدیل شود، یا ساختارها یا نظام‌های جدیدی به دست آورد که تعریف کلی آن موجود را تغییر دهد.

این یکی از اساسی‌ترین و مفیدترین کاربردهای این عبارات است. آنها کمک می‌کنند تا همۀ توجهات بر روی این مبحث جلب شود. در حالی که برخی سربسته می‌گویند که تکامل تدریجی را باور ندارند، طرفداران داروین حتی به کوچک‌ترین تغییر در یک موجود زنده نیز اشاره می‌کنند و به باور خودشان نکتۀ جدی و مهمی را بیان کرده‌اند، اما بحث آنها بی‌نتیجه است، زیرا منظورشان از واژه‌ها متفاوت است. اما وقتی کسی به‌صراحت می‌گوید موضوع اصلی به طور خاص کلان‌فرگشت است، موضوع اندکی روشن‌تر می‌شود. مواردی مانند تغییر شکل منقار یک فنچ یا مقاومت یک باکتری خاص در برابر آنتی‌بیوتیک‌ها، کلان‌فرگشت محسوب نمی‌شود. فنچ همچنان یک فنچ است و باکتری هنوز هم نوعی باکتری است. این مثال‌ها در حقیقت بی‌ربط هستند، زیرا نشانگر نوعی تغییر می‌باشند که هر دو طرف بر روی آن اتفاق نظر دارند.

بنابراین، اگر کلان‌فرگشت را مرکز بحث قرار دهیم، می‌توان سوءتفاهم‌ها را کاهش داد و حداقل تا حدی بحث اصلی را در مسیر پرثمری نگه داشت.

آیا خُردفرگشت تنها با گذشت زمان اتفاق می‌افتد؟

البته، یکی از ایرادهای رایج وارد به داروینیزِم آن است که واقعا تفاوت اساسی میان خردفرگشت و کلان‌فرگشت وجود ندارد. در کل، تغییرات بزرگی که دربارۀ آنها صحبت می‌کنیم، در حقیقت تنها مجموعه‌ای از تغییرات بسیار بسیار کوچکی هستند که در طول دوره‌ای طولانی اتفاق افتاده‌اند. اگر خردفرگشت واقعیت داشته باشد و میلیون‌ها یا میلیاردها سال ادامه پیدا کند، پس آیا چیزی به تغییرات اساسی نمی‌افزاید تا منجر به ایجاد موجودات کاملا متفاوتی شود؟

اولین و ساده‌ترین پاسخ به این پرسش آن است که تجربۀ ما چیزی غیر از این را می‌گوید. پوزۀ یک سگ می‌تواند در گذر زمان دچار تغییرات مختلفی شود: کوتاه‌تر یا بلندتر، پهن‌تر یا باریک‌تر شود. رنگ، طول، ضخامت و بافت موهایش می‌تواند تغییر کند یا حتی موهایش به حدی بریزند که پوستش بی‌مو شود. دمش می‌تواند بلندتر، نازک‌تر، ضخیم‌تر، پرموتر، کوتاه‌تر و پیچ‌خورده شود. پاهایش می‌توانند بلند، پهن، کوتاه یا خپل شوند. پنجه‌هایش می‌توانند تغییر شکل دهند تا با زمین‌های مختلف سازگار شوند. شاید بدنش مثل سگ پاکوتاه، کشیده؛ مثل سگ تازی، لاغر؛ یا مثل سگ بولداگ، پهن و کوتاه شود.

با این وجود، هیچ یک از این تغییرات، ساختار اصلی سگ را عوض نمی‌کنند. هیچ یک از آنها باعث نمی‌شوند پوزۀ سگ چیزی به غیر از پوزه باشد. تغییر شکل پنجه‌های سگ حتی ذره‌ای باعث نمی‌شود که بتوان نامی به غیر از پنجه روی آنها گذاشت. هر نوع تغییری امکان‌پذیر است، اما فقط در محدودۀ سگ بودن است. هیچ یک از تغییرات بی‌شماری که در سگ‌ها می‌بینیم به شکلی نیستند که چیزی به سگ بیفزایند و آن را تبدیل به موجودی غیر از سگ کنند، اصلا مهم نیست چند تغییر اتفاق بیفتد. شاید کسی به شوخی بگوید: «یک سگ چی‌واوا (سگی با گوش‌های بزرگ) یا پودل (سگ کوچک زینتی) یک سگ واقعی نیست»، اما این واقعا فقط یک شوخی است. آنها قطعا از اجداد گرگ­سان خود بسیار فاصله گرفته‌اند، اما نه ‌آن‌قدر که به چیز دیگری تبدیل شوند.

پرورش‌دهندگان انسانی و انتخاب طبیعی نیز دچار همین محدودیت هستند. آنها محدود به هر تغییری هستند که در واقعیت رخ می‌دهد. ایشان فقط می‌توانند از میان گونه‌هایی که به وجود می‌آیند، انتخاب کنند. به نظر می‌رسد این تغییرات در چهارچوب اساسی مانند سگ بودن، گربه بودن یا فنچ بودن و… است.

خُردفرگشت در مقابل کلان‌فرگشت

چرا انتخاب طبیعی فقط می‌تواند خُردفرگشت ایجاد کند؟

این صرفا یک فرضیه نیست. انتخاب طبیعی در اصل یک فرآیند مهم با محدودیت درونی است. عملکرد آن مانع ایجاد ساختارهای جدید پیچیده‌ای می‌شود که فراتر از همان نقطۀ محدود خودش باشد. دکتر مایکل بِهه[3] بیان می‌کند:

«تکامل داروین عامل خودمحدودکننده است. همان عواملی که باعث می‌شوند در مقیاس کوچک، خوب عمل کند و از آن فراتر نرود.»

تکامل داروین از طریق انتخاب طبیعی، مبتنی بر تغییرات تصادفی عمل می‌کند. جهش‌های ژنتیکی، برنامه‌ریزی‌نشده و خودبه‌خود اتفاق می‌افتند و باعث تغییرات نسبتا جزئی در میان گونه‌ها یا گروه‌های خاصی از موجودات زنده می‌شوند. اگر این تغییرات در یک محیط خاص مضر باشند (که معمولا هستند)، آن گونه‌ها یا می‌میرند یا دیگر نمی‌توانند تولید مثل کنند و در نتیجه به‌سرعت نسل آنها از بین می‌رود. اگر تعییرات به نفع گونه‌ها باشد؛ بنابراین، تولید مثل می‌کنند و با گذشت زمان تعداد آنها بیشتر و بیشتر می‌شود. به این ترتیب خُردفرگشت انجام می‌شود و فرآیند غیرقابل بحثی است.

با این وجود، توضیحات بالا کمی بیش از حد ساده هستند. تغییرات به صف نمی‌شوند تا یکی یکی در زمان خاصی به صورت سازمان‌یافته اتفاق بیفتند. بسیاری از تغییرات ممکن است در اعضای مختلف یک گونه همزمان و در یک مکان رخ بدهند. بنابراین، هر سازواره، نه تنها با شکل‌های معمولی قبلی، بلکه با سایر سازواره‌ها رقابت می‌کند. جهشی که منفعت کمی دارد ممکن است در مقابل جهشی با منفعت بیشتر بازنده باشد.

به‌علاوه، باید توجه داشته باشید که «سودمندی» لزوما سازندگی یا رشدیافتگی نیست. به عبارت دیگر، جهش ممکن است با آسیب زدن یا از بین بردن ساختار فعلی به موجودات زنده کمک کند، نه با افزودن یک ساختار جدید. در واقع، بیشتر جهش‌های سودمند از این نوع جهش‌ها هستند! و این منطقی به نظر می‌رسد. این جهش‌ها تصادفی هستند. آنها به صورت سازمان‌یافته تلاشی برای حل مشکلات محیطی نمی‌کنند. تغییرات تصادفی جزئی، بیشتر از آنکه ساختاری مفید، کاربردی و جدید بسازند، چیزی را خراب می‌کنند. با این وجود، تخریب یک سامانه یا حتی حذف کامل یک ساختار ضرورتا چیز بدی نیست، به‌خصوص اگر یک راهبرد برنامه‌ریزی‌نشده و کوتاه‌مدت باشد. وقتی روی کشتی گرفتار توفان می‌شوید، بسیار آسان‌تر است که با آب مقابله کنید و بارهای کشتی را بیرون بیندازید تا سبک‌تر شود، نه آنکه سعی کنید یک وسیلۀ جدید و بهتر بسازید تا بتوانید روی آب شناور بمانید و از این شرایط مرگبار نجات پیدا کنید. به‌خصوص اگر هیچ دانش مهندسی در این باره ندارید و مجبورید با سرهم‌بندی تصادفی و بی‌برنامه، یک وسیلۀ جدید بسازید.

به همین دلیل، تغییراتی که یک نظام یا ساختار را خراب یا حذف می‌کنند، همواره در رقابت انتخاب طبیعی پیروز خواهند بود. این امر حتی در مورد تغییراتی که در بلندمدت مضر و آسیب‌زننده هستند نیز صدق می‌کند و جهش‌هایی از این دست، قطعا گام‌های عملی برای ایجاد یک گروه یا دستۀ جدیدتر و پیچیده‌تر نیستند. برای واکنش سریع به یک چالش (که تنها موردِ مهم برای انتخاب کورکورانه و طبیعی است)، گزینۀ تخریب، سریع‌تر و کارآمدتر است و معمولا تاثیر بیشتری نسبت به تلاش برای ساخت چیزی جدید از طریق تغییرات تصادفی و کوچک دارد (که هر یک از آنها نه تنها باید موثر و مفید باشند، بلکه باید به طور پیوسته با گزینه‌های تخریبِ سودمند رقابت کرده و بر آنها پیروز شوند).

عامل دیگری که باید در نظر گرفت، این است از آنجا که روش‌های تخریب یک سامانه بیشتر از روش‌های ساخت آن هستند، همواره تغییراتی که باعث تخریب یا حذف سامانه‌ها می‌شوند، تغییراتی هستند که می‌توان آنها را سازنده نامید. یعنی به ازایِ هر جهش سازنده، همیشه جهش‌های مخرب و در عین حال مفید زیادی وجود دارند که با هم رقابت می‌کنند. در هر مرحله، یک یا چند جهش مخرب به احتمال زیاد بیشترین سود و منفعت را خواهند داشت. بِهه آن را این‌طور مطرح می‌کند:

«نایاب بودن جهش‌های سازنده نیست که تکامل داروین را کم‌اعتبار می‌کند، بلکه فراوانی جهش‌هایی است که مخرب اما مفیدند. جهش‌های… فرسایشی (تنزل‌دهنده)، اما سازگار در کوتاه‌مدت حتی در میان جمعیت‌های کوچک نیز سریع‌تر انتخاب می‌شوند و به‌شدت با هر جهش سازنده‌ای که ممکن است در نهایت وارد صحنه شود، رقابت می‌کنند. بنابراین، فرآیندهای کاملا بی‌برنامه مانند انتخاب طبیعی مبتنی بر جهش تصادفی، در بلندمدت، در نهایت همیشه بیشتر به ساده‌سازی موجود زنده کمک می‌کند، تا اینکه یک موجود اساسا متفاوت طراحی کند. این فرآیندها در واکنش سریع به محیط‌های جدید بسیار عالی هستند. در هر دو مورد، آنها به‌سرعت تشخیص می‌دهند کدام بارها را باید دور انداخت تا در مواجهه با چالش‌ها و گرفتاری‌های تازه زنده بمانند. این یک روش مفید و نجات‌بخش است، اما هرگز سیستم جدید پیچیده‌ای نمی‌سازد.

نتیجه‌گیری

منتقدان نظریۀ تکامل داروین، تمام انواع تغییرات زیستی را زیر سوال نمی‌برند. آنها موافق خُردفرگشت هستند، یعنی موافق‌اند که نوع خاصی از تغییرات جزئی، اما گاهی مفید در جاندار خاصی اتفاق می‌افتد. آنچه رد می‌کنند، کلان‌فرگشت یا این باور است که فرآیندهای کورکورانه و طبیعی (حتی در مدت زمان بسیار طولانی) قادر به تولید انواع کاملا جدید و متفاوتی از موجودات هستند. نه تنها خُردفرگشت تنها نوع تغییر زیستی است که تاکنون دیده شده است، بلکه مهم‌تر از آن، ماهیت انتخاب طبیعی که مبتنی بر جهش تصادفی است، تضمین می‌کند که آن نوع نتایجِ سازنده و پیچیده‌ای که کلان‌فرگشت می‌طلبد را به وجود نخواهد آورد.

بنابراین، پذیرش خُردفرگشت در حالی که ایدۀ جمع شدن این تغییرات کوچک که منجر به تغییر یک نوع موجود زنده به نوع دیگر می‌شود را رد می‌کنیم، کاملا منطقی است.

خُردفرگشت در مقابل کلان‌فرگشت


نویسنده: لوک وِین

[1] Theodosius Dobzhansky

[2] Dr. Robert P. Waltzer 

[3] Michael Behe

سایر مقالات

مقالات بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا