خدا به موعظه‌های او شور و حرارت بخشید

خدا به موعظه‌های او شور و حرارت بخشید

مارتین لوید-جونز[1] (۱۸۹۹–۱۹۸۱)

در ژوئن ۱۹۵۹، مارتین لوید-جونز و همسرش، بِتان[2]، برای گذراندن تعطیلات در ولز بودند. آنها صبح یکشنبه در جلسۀ دعای کلیسای کوچکی شرکت کردند و لوید-جونز از حاضران پرسید: «آیا می‌خواهید امروز صبح سخنی با شما بگویم؟» مردم تردید داشتند، زیرا او در تعطیلات بود و نمی‌خواستند مزاحم استراحت او گردند. اما همسرش گفت: «بگذارید موعظه کند. موعظه زندگی اوست» (مارتین لوید-جونز، ۳۷۳). حرف درستی بود. او در مقدمۀ کتاب معروف خودش با نام «موعظه و واعظان» گفته است: «موعظه، تمام مشغلۀ زندگی من بوده است… برای من کار موعظه بالاترین و بزرگ‌ترین و پرجلال‌ترین دعوتی است که یک شخص ممکن است به آن فرا خوانده شود» (۱۷).

بسیاری او را آخرین واعظ مِتُدیست پیرو کالوین نامیدند، زیرا او علاقۀ وافر کالوین به حقیقت و آموزۀ سالم اصلاحاتی را با آتش درونی و شور احیای مِتُدیست‌ها در قرن هجدهم در هم آمیخت (پنج رهبر بشارتی، ۵۵). او به مدت سی سال در کلیسای وست‌مینستر در لندن پشت میز خطابه ایستاد و موعظه کرد. این برنامه معمولا شامل سه موعظۀ مختلف در هر آخر هفته بود: عصر جمعه و صبح و عصر یکشنبه.

او در پایان دوران خدمت خود خاطرنشان کرد: «با صداقت کامل می‌توانم بگویم که حاضر نیستم از خیابانی عبور کنم تا به موعظه‌های خودم گوش دهم» (موعظه و واعظان، ۱۴). اما احساس دیگران در مورد موعظه‌هایش کاملا متفاوت بود. زمانی که جِی.آی. پَکِر[3] یک دانشجوی ۲۲ ساله بود، در طول سال تحصیلی ۱۹۴۸-۱۹۴۹ هر یکشنبه عصر به موعظه‌های لوید-جونز گوش می‌کرد و می‌گفت: «تا به حال چنین موعظه‌ای نشنیده بودم.» موعظۀ جونز «با نیرویی مانند شوک الکتریکی بر او تاثیر می‌گذاشت و حداقل برای یکی از شنوندگانش بیش از هر انسان دیگری خدا را به ارمغان می‌آورد» (پنج رهبر بشارتی، ۱۷۰).

پزشک جان‌ها

مسیری که لوید-جونز برای رسیدن به وست‌مینستر طی کرد، مسیری کاملا منحصر‌به‌فرد بود. او در ۲۰ دسامبر ۱۸۹۹ در شهر کاردیف[4] واقع در کشور ولز به دنیا آمد. در چهارده­ سالگی به همراه خانواده‌اش به لندن نقل مکان کرد و به دانشکدۀ پزشکی بیمارستان بارتولومئوی قدیس[5] رفت؛ جایی که در سال ۱۹۲۱ مدرک دکترای خود را دریافت کرده و به سمت رئیس بخش بیماران بالینی بیمارستان سِر توماس هوردِر[6] منصوب گردید. هوردِر که خود مرد شناخته‌شده‌ای بود، لوید-جونز را به عنوان «خوش‌فکرترین متفکری که تا به حال شناخته‌ام» توصیف کرد (پنج رهبر بشارتی، ۵۶).

بین سال‌های ۱۹۲۱ و ۱۹۲۳، لوید-جونز به ایمانی عمیق در مسیح دست یافت. این اتفاق آن‌قدر زندگی او را متحول کرد که در او اشتیاقی عظیم به موعظه را برانگیخت؛ اشتیاقی که کاملا بر خواندگی او به عنوان یک پزشک برتری یافت. او برای بازگشت به زادگاهش ولز و موعظه شور و شوق عمیقی داشت. اولین موعظۀ او در آوریل ۱۹۲۵ در آنجا بود، و موضوعی که مطرح کرد بازتاب زندگی شخصی خودش بود: ولز نیازی به صحبت بیشتر در مورد کنش اجتماعی ندارد، بلکه به «بیداری روحانی حقیقی» نیاز داشت. این مضمون، احیای کلیسا و قدرت و سرزندگی حقیقی آن و اشتیاق همیشگی او را تشکیل می‌داد (پنج رهبر بشارتی، ۶۶).

او در سال ۱۹۲۶ به عنوان شبان، ماموریت جنبش پیشروی کلیسای بِیت‌لِحِم در منطقۀ سَندفیلدز[7]، واقع در شهر آبِراِیوِن[8] خوانده شد و سال بعد با یکی از دانشجویان سابق پزشکی خودش به نام بِتان فیلیپس[9] ازدواج کرد. آنها در طول زندگی مشترک خود صاحب دو دختر به نام‌های الیزابت[10] و اَن[11] شدند.

موعظه‌های او در سراسر بریتانیا و آمریکا شهرت یافت. موعظه‌هایش محبوب، شفاف، اعتقادی، منطقی و پرشور بودند. در سال ۱۹۳۷، او در فیلادلفیا موعظه کرد و جی. کَمبِل مورگان[12] نیز در آنجا بود. او چنان تحت تاثیر قرار گرفت که احساس کرد چاره‌ای ندارد جز اینکه لوید-جونز را به عنوان همکار خودش در کلیسای وست‌مینستر در لندن دعوت نماید.

لوید-جونز و جی. کَمبِل مورگان تا زمان بازنشستگی مورگان در سال ۱۹۴۳ خادمان همکار بودند. سپس لوید-جونز حدود ۳۰ سال به‌تنهایی وظیفۀ شبانی و خدمت موعظه را بر عهده داشت. بسیاری از مردم به وضوح کلام و قدرت بیان و عمق اعتقادی موعظۀ او جذب می‌شدند؛ به گونه‌ای که در سال ۱۹۴۷ تعداد شرکت‌کنندگان صبح یکشنبه حدود ۱۵۰۰ نفر و در عصر یکشنبه ۲۰۰۰ نفر بود. او لباس مجلسی مشکی به سبک ژنو می‌پوشید و از هیچ ترفند و شوخی برای خدمتش استفاده نمی‌کرد. مانند جاناتان اِدواردز[13] که دویست سال قبل از او زیسته بود، او مخاطبانش را با وزن کلامش و ژرفای دیدگاه و سخنانش دربارۀ حقیقت، پای موعظه نگاه می‌داشت.

لوید-جونز در سال ۱۹۶۸ بیمار شد و آن را نشانه‌ای برای بازنشستگی و وقف بیشتر برای نوشتن دانست. او این کار را حدود دوازده سال ادامه داد و سپس در اول مارس ۱۹۸۱ با آرامش در خواب درگذشت.

«ما به احیای جانمان نیاز داریم»

از آغاز تا پایان زندگی لوید-جونز، خدمت او در دو زمینه مانند فریاد بلندی به گوش می‌رسد: عمق معنایی در آموزۀ کتاب مقدس و عمق عملی در تجربۀ روحانی حیاتی. نور و گرما؛ منطق و آتش؛ کلمه و روح. او پیوسته در دو جبهه می‌جنگید: از یک سو، علیه روشنفکری مرده، رسمی، سازمانی، و از سوی دیگر، علیه احساس‌گرایی سطحی، بی‌معنی، سرگرمی‌محور و انسان‌محور. برای لوید-جونز، تنها امید برای راه حلی پایدار، احیای تاریخی و خدامحور جان انسان بود.

هنگامی که احیای ایمان رخ می‌دهد، تاثیراتش قابل مشاهده است. این فقط یک تجربۀ ذهنی و آرام در کلیسا نیست. اتفاقاتی رخ می‌دهد که دنیا را وادار به توقف و توجه می‌کند. این چیزی است که برای لوید-جونز بسیار مهم بود. او از فساد جهان و ضعف کلیسا تقریبا به ناامیدی رسیده بود و معتقد بود که تنها امید ما وقوع چیزی خیره‌کننده و الهی است.

«کلیسای مسیحی امروز در حال شکست خوردن است و این اتفاق به شیوه‌ای تاسف‌‎بار رخ می‌دهد. حتی التزام به تعلیم راست‌دینی هم کافی نیست. البته باید طرفدار تعلیم راست‌دینی باشید، زیرا در غیر این صورت پیام انجیل را دریافت نکرده‌اید… ما به اقتدار کلام خدا و به احراز هویت حقیقی آن نیاز داریم… آیا روشن نیست که در عصری زندگی می‌کنیم که به احراز هویت خاصی نیاز داریم؛ به عبارت دیگر، به احیای جان خویش نیاز داریم» (روح حاکم، ۲۵).

از نظر لوید-جونز، احیای جان انسان نوعی نمایش قدرت الهی بود که حقیقت انجیل را در دنیایی به‌شدت سخت و ناامیدکننده تصدیق می‌کرد. آنچه که بر قلب لوید-جونز بسیار سنگینی می‌کرد این بود که نام خدا اثبات شده و جلال او در جهان آشکار شود. او می‌گوید: «وقتی چیزی اتفاق می‌افتد که باعث می‌شود ملت‌ها و تمامی مردم را وادر به توجه، توقف و تفکر سازد، ما هم باید شاهد این اتفاقات باشیم» (احیای جان انسان، ۱۲۰).

قدرت پاک

لوید-جونز تجربیات خارق‌العاده‌ای داشت که به او آموخت نسبت به کارهای خداوند قادر متعال، دیدگاهی باز و پذیرا داشته باشد. برای نمونه، استِیسی وودز[14] تاثیر قابل مشاهدۀ یکی از موعظه‌های لوید-جونز را چنین توصیف می‌کند:

«حضور خدا در آن کلیسا به طرز خارق‌العاده‌ای مشهود بود. من شخصا احساس می‌کردم دستی مرا از روی نیمکتی که روی آن نشسته بودم به جلو می‌کشد. در پایان موعظه به دلایلی ارگ نواخته نشد، دکتر به اتاق دعای کناری رفت و همه بی‌حرکت نشسته بودند. حدود ده دقیقه گذشته بود که به نظر می‌رسید مردم کم‌کم قدرت برخاستن پیدا می‌کردند و بدون صحبت با یکدیگر، به‌آرامی و در سکوت کلیسا را ​​ترک می‌کردند. هرگز موعظه‌ای با چنین واکنش شگفت‌انگیزی از سوی جماعت ندیده‌ام یا تجربه نکرده‌ام» (مارتین لوید-جونز، ۳۷۷).

تصویر دیگر مربوط به روزهای ابتدایی خدمت او در سَندفیلدز است. خانمی که واسطۀ مشهوری در احضار ارواح بود، یک روز عصر در کلیسای او شرکت کرد. او بعدها پس از ایمان آوردنش شهادت داد:

«لحظه‌ای که وارد کلیسای شما شدم و روی صندلی در میان مردم نشستم، از حضور یک قدرت خارق‌العاده آگاه گردیدم. من از آن نیروی کم‌نظیر که در جلسات احضار ارواح به آن عادت کرده بودم آگاه بودم، اما تفاوتی بزرگ وجود داشت. احساس می‌کردم قدرت حاضر در کلیسای شما یک قدرت مقدس است» (مارتین لوید-جونز، ۲۲۱).

لوید-جونز با استناد به کتاب مقدس، تاریخ و تجربیات خود، می‌دانست که عملکرد حیرت‌انگیز روح‌القدس در هیچ دسته‌بندی دقیق و محدودی قرار نمی‌گیرد. او گفت: «راه‌هایی که برکت از طریق آنها می‌آید بی‌پایان است. ما باید مراقب باشیم که مبادا آنها را محدود سازیم یا سعی کنیم آنها را بیش از حد منظم کنیم، یا بدتر از آن، مبادا آنها را به یک سازوکار ماشینی تبدیل نماییم» (لذت ناگفتنی، ۲۴۳).

زودباور بودن بهتر از مرده بودن است

اینها آموزه‌های قابل توجهی است که از زبان یکی از برجسته‌ترین سخنگویان اصلی آرمان اصلاحات در بریتانیا در نسل گذشته بیان شده است. مبادا فکر کنید لوید-جونز فردی ناشناخته و یا صرفا دارای نیروی کاریزماتیک بود که بیش از حد به او بها داده شده است، او با دقت دلسردی خود را نسبت به پنتیکاستی‌ها و اعضای کلیسای کاریزماتیک، همان‌طور که ما آنها را می‌شناسیم، ابراز می‌نمود.

به عنوان مثال، برخلاف بسیاری از اعضای کلیسای کاریزماتیک زمان خودش، او اصرار داشت که احیای جان انسان بر مبنای اعتقادی صحیح استوار است. روح‌القدس حاکم است و طبق شرایط و ارادۀ خود می‌آید و می‌رود. افرادی که تعمید روح‌القدس می‌گیرند، لزوما به زبان‌ها صحبت نمی‌کنند؛ و تجربیات روحانی هرگز به خاطر خودشان رخ نداده است، بلکه همیشه برای توانمندسازی در شهادت و جلال دادن مسیح هستند. در مورد نکتۀ آخر، لوید-جونز نوشت: «آزمون عالی برای هر چیزی که ادعای عمل روح‌القدس را دارد در یوحنا ۱۶:۱۴ دیده می‌شود: “او مرا جلال خواهد داد”» (روح حاکم، ۱۰۶).

اما لوید-جونز پس از بیان تمام این نکات به جهت هشدارها و تاکید بر تعادل، بارها بر لزوم حفظ دیدگاهی باز نسبت به نمایش خارق‌العادۀ قدرت الهی که جهان به‌شدت به آن نیاز دارد، پافشاری کرده است. او دربارۀ کسانی که تماشاچی هستند و انگشت اتهام خود را به سمت زیاده‌خواهی‌های کاریزماتیک آدم‌های نیکو نشانه می‌گیرند، می‌گوید: «خدا بر آنها رحم کند! خدا بر آنها رحم کند! زودباور بودن بهتر از نفسانی بودن و از خود راضی بودن و مرده بودن است» (روح حاکم، ۸۳).

دست توانای خود را به ما نشان بده

توصیۀ لوید-جونز به ما در حالی که تلاش می‌کنیم میان زودباوری غیر‌انتقادی و غیر‌کتاب‌مقدسی از یک طرف و مقاومت فرونشانندۀ کار روح از سوی دیگر حرکت کنیم، چیست؟

توصیۀ اصلی او، این است که ما «نمی‌توانیم کاری برای ایجاد» احیای واقعی جان خودمان انجام دهیم، بنابراین باید در دعا کوشش ورزیم، صبور باشیم و محدودیت‌های زمانی برای خداوند تعیین نکنیم (لذت ناگفتنی، ۱۳۹، ۲۳۱، ۲۴۷). اما به نظر می‌رسد که ما می‌توانیم کاری بیش از دعا کردن انجام دهیم. در جای دیگر، لوید-جونز به قدردانی خود از دعای دی. اِل. مودی[15] اشاره کرده است که طلب «قلبی آماده» می‌کند (لذت ناگفتنی، ۲۲۰). اگر آمادگی قلب مهم است، پس علاوه بر دعا، ابزار فیض وجود دارد که قلب را پاک می‌کند و آن را بیش از پیش با مسیح تطبیق می‌دهد. در این میان، مواردی چون تعمق در کتاب مقدس، نصیحت همراهان مسیحی، کشتن گناه و موضوعاتی از این دست به ذهن خطور می‌کند.

اما اینها تنها موارد نیستند، بلکه لوید-جونز تعلیم می‌دهد که با اشکال خاصی از نهادینه‌سازی عقیم‌کننده، ممکن است روح را در نطفه خفه کنیم. او در مورد مرده بودن کلیساهای رسمی می‌گوید:

«این امر بدان معنا نیست که خدا کناره‌گیری کرده است، بلکه کلیسا با «حکمت» و زیرکی خودش تبدیل به یک نهاد رسمی گردید، روح را خاموش کرد و تجلیات قدرت روح را تقریبا غیرممکن نمود» (روح حاکم، ۵۰).

حال، این بیانیه‌ای قدرتمند از جانب کسی است که به حاکمیت روح اعتقاد دارد؛ اشکال خاصی از رسمی‌سازی کلیسا می‌تواند جلوه‌های قدرت روح را «تقریبا غیرممکن» کند. همان‌طور که لوید-جونز (و پولس رسول!) می‌گوید، اگر روح در حاکمیت خویش با ممانعت روبه‌رو شده و خاموش گردد، نمی‌توان باقاطعیت ادعا کرد که هیچ کاری از دست ما برنمی‌آید تا راه آمدن او را باز کنیم. فقط موضوع این است که ما نمی‌توانیم برای او تعیین کنیم که بیاید. یا به بیان دیگر، در حالی که به نظر می‌رسد نمی‌توانیم کاری انجام دهیم که باقدرت به سراغ ما بیاید، اما می‌توانیم کارهایی انجام دهیم که معمولا او را از آمدن به سوی ما بازمی‌دارد.

لوید-جونز در یکی از توصیه‌های پایانی زیبای خود – در میان بسیاری از توصیه‌های پایانی زیبای دیگری که نگاشته است – ما را در مسیر درست هدایت می‌کند:

«بیایید با هم تصمیم بگیریم به او التماس کنیم و از او استدعا نماییم که این کار را دوباره انجام دهد. نه برای برخورداری از تجربه یا هیجان شخصی، بلکه تا دست توانمند او شناخته شود و نام بزرگش در میان مردم جلال یابد و متعالی شود» (احیای جان انسان، ۱۱۷).

خدا به موعظه‌های او شور و حرارت بخشید


۱ مارس ۲۰۱۹

نویسنده: جان پایپر[16]

بنیانگذار و معلم، «اشتیاق برای خدا»

جان پایپر بنیانگذار و معلم «اشتیاق برای خدا» و رئیس دانشکدۀ الهیات بِیت‌لِحِم است. او به مدت ۳۳ سال به عنوان شبان کلیسای تعمیدی بِیت‌لِحِم، مینیاپولیس، مینه‌سوتا خدمت کرد. او نویسندۀ بیش از ۵۰ کتاب است، از جمله «اشتیاق برای خدا: تعمق‌های یک مسیحی که از خدا لذت می‌برد»، و اخیرا کتاب «بنیادهایی برای یادگیری ابدی: آموزش در شادمانی جدی».

[1] MARTYN LLOYD-JONES

[2] Bethan

[3] J.I. Packer

[4] Cardiff

[5] St. Bartholomew

[6] Sir Thomas Horder

[7] Sandfields

[8] Aberavon

[9] Bethan Phillips

[10] Elizabeth

[11] Ann

[12] G. Campbell Morgan

[13] Jonathan Edwards

[14] Stacy Woods

[15] D.L. Moody

[16] John Piper

سایر مقالات

مقالات بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا