چرا افسانۀ آفرینش کتاب مقدس درست است؟

چرا افسانۀ آفرینش کتاب مقدس درست است؟

چرا افسانۀ آفرینش کتاب مقدس درست و خلقتِ هوپی[1] و ناواهو[2] نادرست است؟ علم همۀ پاسخ‌ها را ندارد، اما اجماع علمی به طور قاطع از نظریۀ تکامل تدریجی حمایت می‌کند. وقتی می‌خواهید کلید برق را روشن کنید، علم آن را روشن می‌کند یا خدا؟ اگر ­بگویید خدا، پس احمق هستید. من هر روزه با منطق و استدلال به سوی افسانه و خرافاتی می‌روم که در خدمت مذهب هستند. به لطف علم، اکنون دیگر می‌دانیم زمین مسطح نیست. آموزه‌های خشک مذهبی تا چه زمانی می‌خواهند ما را در جهل و نادانی نگه دارند؟

در این پرسش چند نکته نهفته است که نیاز به پاسخ دارند: نگرش نویسنده، مراجعه به داستان‌های آفرینش، الکتریسیته، منطق و استدلال، جایگاه علم و خودِ تکامل تدریجی.

نگرش نویسنده

ما بسیار به این نکته برخورد می‌کنیم که اگر آفرینش تنها یک افسانه است و مذهب صرفا خرافات است، پس این همه خشم برای چیست؟ قطعا دانش واقعی و خودِ واقعیت به‌آسانی بر آنها غلبه می‌کند، این‌طور نیست؟ هیچ کس از اینکه چرا برخی افراد از راه رفتن زیر نردبان امتناع می‌کنند خشمگین نمی‌شود [یک خرافه که رد شدن از زیر نردبان بدشانسی می‌آورد]، این رفتار را با خنده­ می‌پذیرند و تحمل می‌کنند. به نظر بسیاری، مذهب نیست که موجب چنین خشمی می‌شود، بلکه خودِ مسیحیت است؛ به‌خصوص مسیحیت کتاب‌مقدسی که باور دارد کتاب مقدس همان را می‌گوید که منظورش است و همان منظور را دارد که می‌گوید. من فکر نمی‌کنم که خیال‌پردازی، تهدیدی برای این افراد باشد. به نظر من انکار خداست که می‌تواند خطرناک باشد. باید بسیار سخت باشد که کل آفرینش را نگاه کنیم و به جای طراحی هوشمند، آن را به زمان و شانس نسبت دهیم. همچنین داشتن چنین دیدگاهی به خودی خود ترسناک است؛ هیچ امید، معنا، هدف و مرجع بیرونی برای رفتار یا افکار انسان به او نمی‌دهد. هر کس به فکر خودش است و «هر که عقب ماند، گیر شیطان می‌افتد» و این نیز مرا می‌ترساند.

مراجعه به داستان‌های آفرینش­

اسطوره‌شناسی­ مرا بسیار جذب می‌کند. سرگرمی شخصی من این است که تا حد امکان کتاب‌هایی را در این زمینه مطالعه کنم. من عوامل خاصی در آنها یافته‌ام که «نمادهای» یک افسانه محسوب می‌شوند: اَبَرانسان‌ها (مافوق بشر)، رویدادها و شخصیت‌های اغراق‌آمیز، دیدگاه خدا در مورد یک موقعیت و در جایی از آن، رویداد یا شخصی (یا هر دو) پنهان است که افسانه برای یادآوری آن خلق شده است. در حقیقت، افسانه‌ها از هیچ ساخته نمی‌شوند، بلکه خاطراتی هستند که در قالب داستان‌ها و افسانه‌ها بیان می‌شوند. زمانی که عوامل اسطوره‌ای افسانه‌ها در سراسر جهان را کنار می‌گذارید، به چند مورد مشترک می‌رسید: خدایی که از هیچ، همه چیز را آفرید؛ آفرینش بشر پس از حیوانات؛ انسانی که راه مستقل خویش را برمی‌گزیند؛ و پیامدهای دردناک آن انتخاب.

با این وجود، تعداد بسیار کمی از افسانه‌های سرخ‌پوستان آمریکا به آفرینش اولیه می‌پردازند. بیشتر افسانه‌های سرخ‌پوستان آمریکا مربوط به آفرینش مجدد، پس از توفان نوح و یا هر فاجعۀ عظیم دیگر می‌باشند.

اگر کسی تحت تاثیر عوامل اسطوره‌شناسی قرار نگیرد، بررسی دقیق این افسانه‌ها می‌تواند بسیار جالب و شاید حتی آموزنده باشد. با این وجود، کتاب مقدس شامل چنین عناصر اسطوره‌شناسی نیست. خودِ کتاب پیدایش نیز به نوعی تاریخ ساده‌ای است که شاهدین نقل کرده‌اند. هیچ اَبَرقهرمان یا شخصیت اغراق‌شده‌ای در آن وجود ندارد. حتی خدا نیز صرفا خداست. کسانی که معتقدند داستان توفان نوح در پیدایش 6-9 یک افسانه است – یک رویداد اغراق‌آمیز – در واقع از روی ناباوری استدلال می‌کنند. آنها توسط شباهت‌ داستان‌های سیل‌ها و توفان‌های عظیم در فرهنگ‌های مختلف جهان که عناصر مشترکی دارند، نقض می‌شوند: خدایی که از انسان خشمگین است و دنیا را با یک توفان عظیم نابود می‌کند، به جز یک زوج یا یک خانواده و چند حیوان بر روی نوعی قایق یا کشتی. حقیقت ساده این است که در پیدایش هیچ عنصر اسطوره‌ای وجود ندارد. این کتاب به عنوان تاریخ موثق و صریح ارائه شده است و باید از همین زاویه به آن نگاه کرد، حال چه ادعای درست بودن آن را داشته باشید و چه نادرست بودن آن. اما قطعا افسانه نیست. دلیل دوم برای مسیحیان که «پیدایش» را تاریخ موثق آغاز تا پایان بدانند، آن است که مبنای هر آموزۀ مهم در کتاب مقدس همین است: آفرینش، انسان به صورت و شباهت خدا، گناه و سقوط، وعدۀ منجی، فجایع جهانی که حق و توانایی خدا در داوری را اثبات می‌کنند، آفرینش قوم عبری (یهودی) و جایگاه آنها در جهان. کتاب پیدایش باید به‌شدت مورد توجه قرار گیرد.

الکتریسیته

چراغ‌ها به خاطر علم روشن نمی‌شوند. علم به معنای دانش است. ما به اندازۀ کافی دربارۀ الکتریسیته آموخته‌ایم تا یاد بگیریم چگونه آن را به کار بگیریم. علم، الکتریسیته را اختراع نکرد و چراغ‌ها را نیز روشن نمی‌کند. یک اتصال کامل الکتریکی چراغ‌ها را روشن می‌کند. علم چگونگی انجام این کار را کشف کرد. بین این دو مورد تفاوت وجود دارد. اگر الکترون‌ها بار الکتریکی و خصوصیات مربوطه را نداشتند، علم هرگز نمی‌توانست کاری کند که چگونگی ساخت یک مدار الکتریکی را یاد بگیریم. اما خصوصیات و بارهای موجود در اتم‌ها بخشی از چیزی هستند که به طور پیچیده و هوشمندانه طراحی شده‌اند. علم نمی‌تواند اعتبار انجام هیچ کاری را به عهده بگیرد، به جز آنکه تنها به صورت سطحی و گذرا، دانش مرتبط به آن را کمی بررسی کند.

منطق و استدلال

گمان نمی‌کنم در طول تاریخ، هیچ دورانی وجود داشته باشد که مردم تصور کنند همه چیز را به‌خوبی کشف کرده‌اند یا حداقل در مسیر درستی قرار دارند. در این روند، گفته شده است که همه چیز از چهار عنصر تشکیل شده‌اند (زمین، آب، آتش و هوا)، اینکه زایش خودبه‌خودی یک حقیقت است، اینکه نظریۀ میکروبی یک حماقت باورنکردنی است؛ این لیست واقعا بی‌پایان است. هر بار، منطق و استدلال بشری حاکم شد و هر بار، حقایق، ما را نقض کردند. آیا از تاریخ هیچ چیز یاد نگرفته‌ایم؟ آیا هنوز تا این حد متکبر هستیم که فکر می‌کنیم واقعا می‌توان به چیزی تکیه کرد که امروز به نظرمان درست است و فردا حقایقی در نقض آن خواهیم یافت؟ تکیه بر منطق و استدلال، به معنای ایمان به دانش محدود و خطاپذیر بشر است. این خطرناک به نظر می‌رسد، به‌خصوص وقتی خالق ما برای کشف حقایق علمی، راهنمایی‌ها و نشانه‌هایی در اختیار ما گذاشته است. حقایق او هرگز تغییر نمی‌کنند، در حالی که حقایق ما اساسا از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کنند (ضمنا، هزاران سال پیش از کُلمبوس[3] معلوم شده بود که زمین گرد است. پیشنهاد می‌شود که تاریخ را بررسی کنید).

جایگاه علم

علم با وجود محدودیت‌ها و در محدودۀ مناسب خود، تنها می‌تواند به چیزی بپردازد که با یک یا چند روش قابل آزمایش است. بنابراین، علم کاملا به طبیعت‌گرایی محدود می‌شود. ما نمی‌توانیم به صورت کنترل‌شده روی ماوراء­الطبیعه (موضوع جادوگری و شَمَن‌گرایی[4]) کار کنیم و به اندازۀ کافی آن را آزمایش کنیم. علم تنها می‌تواند چیزی را کشف کند که از قبل وجود داشته است، چگونگی کاربرد آن را یاد بگیرد، از آن مراقبت کند و قدردان آن باشد. از آنجایی که علم در تملک تمام حقایق نیست، در جایگاهی قرار ندارد که داوری نهایی را انجام دهد. این باعث می‌شود علم تبدیل به یک چیز متغیر شود و به‌راستی نیز همین‌طور است. در هر زمینۀ علمی، تنها یک واقعیت متضاد جدید لازم است تا مجبور شوید تمام مسائل مربوط به آن را مجددا سامان دهید. باید خاطرنشان ساخت که تغییر دادن چیزها هیچ مبنای ثابتی ندارد. بخش بزرگی از آنچه را که امروز حقیقت می‌پنداریم، ممکن است فردا حقیقت نداشته باشد و کاملا ساده‌لوحانه است اگر گمان کنیم چنین اتفاقی نمی‌افتد. اگر بشربه دنبال امنیت است باید چیزی را خارج از محدودۀ دانش و تفسیرهای خود پیدا کند تا زندگی‌اش را بر مبنای آنها پایه‌گذاری کند. علم نمی‌تواند معنای زندگی را تعیین کند، قرار هم نیست چنین کند. انسان برای آنکه راضی باشد و زندگی‌اش جهت داشته باشد، باید معنا یا هدفی را پیدا کند.

و اکنون، تکامل تدریجی

من مطمئنم نویسنده به نوعی از تکامل اشاره دارد که از تاریخچۀ فسیل‌ها استنباط شده است. برخلاف ادعای تکامل‌گرایان، این کاملا با نوع تغییراتی که به صورت روزمره می‌بینیم فرق دارد: رنگ مو، رنگ گل رز، اندازۀ سگ، منقار فنچ. هیچ کس بر این نوع تغییرات بحث و جدلی ندارد، زیرا آنها ذات موجود زنده را تغییر نمی‌دهند. شخص همان شخص، رز همان رز، سگ همان سگ و فنچ همان فنچ است. تکامل، همان‌طور که معمولا از آن یاد می‌شود، چیزی بیشتر از این می‌طلبد. این بدان معناست که جهش‌های هدف­دار کافی که طی دوران‌ها یکی پس از دیگری به هم اضافه شده‌اند، برای تغییر آنچه زمانی یک موجود تک‌سلولی بوده به تنوع گونه‌های حیاتی که امروز می‌بینیم، مورد نیاز است. چنین تکاملی فاقد سازوکار است، زیرا جهش‌ها این کار را انجام نمی‌دهند. ما جهش‌های منفردی مانند مقاومت در برابر آنتی‌بیوتیک، مقاومت در برابر مالاریا (که در حالت هموزیگوت آن، بیماری مرگبار سلول داسی‌شکل را ایجاد می‌کند) را می‌بینیم، اما جهش‌هایی را نمی‌بینیم که در یک جا جمع شوند تا شکل یا عملکردی جدید تولید کنند. در مقابل، اکثر جهش‌هایی که می‌بینیم، دارای اثرات منفی هستند و به خودِ موجود زنده نیز آسیب می‌رسانند. جهش‌هایی که آسیب نمی‌رسانند، مانند تغییر مقاومت در برابر آنتی‌بیوتیک، اثر تضعیف موجود زنده را در هر محیطی به جز محیط خاصی دارند که آن تغییر به بقای آن کمک کرده است. اگر با تغییر محیط و شکل اصلی، همچنان موجود زنده بماند، ثابت می‌کند که قوی‌ترین است و دوباره غالب می‌شود. آنچه می‌بینیم، آنچه می‌توانیم با آن کار کنیم و آنچه به عنوان نتایج آزمایش‌ها مشاهده می‌کنیم، ایستایی یا تعادل زیستی[5] نامیده می‌شود. مهم نیست چند نسل از باکتری E.coli مورد بررسی قرار می‌گیرند، در هر حال همان E.coli باقی می‌ماند. مهم نیست چند نسل از شته‌های میوه در معرض جهش‌های اجباری قرار می‌گیرند، آنها همچنان شته باقی می‌مانند. ما می‌توانیم انواع مختلفی از موش‌ها را برای آزمایش بیاوریم، آن‌قدر که دیگر نامی برای نامگذاری آنها نداشته باشیم. اما آنها همچنان موش باقی می‌مانند. این ایستایی یا تعادل زیستی است. به نظر می‌رسد آنچه تحت عنوان «نوع» در کتاب پیدایش ذکر شده است، همان «گونه» است و بس. آیا اجماع علمی به طور قاطع از تکامل تدریجی حمایت می‌کند؟ بله، این‌طور است. پرسش این است که چرا؟ اول اینکه، اکثر حوزه‌های علمی خود را با تکامل یا آفرینش درگیر نمی‌کنند. علم امروز تمایل دارد فوق‌العاده فنی و تخصصی باشد، همان‌طور که فیلسوفان علوم به استدلال تکامل و آفرینش پرداخته‌اند. دانشمندان در آزمایشگاه‌ها و در شرایط میدانی اصلا به تکامل فکر نمی‌کنند، به جز برخی از زمین‌شناسان و دیرینه‌شناسان. اما آنها در دانشگاه یاد گرفته‌اند که تکامل حقیقت دارد و آن را پذیرفته‌اند. آنها قبول کرده‌اند که هر چیزی به غیر از آن، به نوعی آموزۀ عجیب و غریب مذهبی است. اما اگر از دانشمندان بخواهید در رشتۀ تخصصی خودشان به تکاملی اشاره کنند که مثلا باکتری را به خرس تبدیل می‌کند یا حتی از آن حمایت کنند، با سکوت آنها روبه‌رو خواهید شد. ممکن است آنها به حوضۀ علمی دیگری اشاره کنند، اما معدود کسانی مایل‌اند در تحقیقات حوزۀ خودشان به چیزی اشاره کنند که از تکامل، به‌خصوص به جای آفرینش، حمایت ­کند.

بنابراین، ممکن است در ظاهر درست باشد که بگوییم دانشمندان تکامل را قبول دارند، اما این پذیرش تا همین حد است. اگر کسی واقعا بخواهد بداند کدام یک از این دو درست است، بهتر است در شواهدِ موجود کند و کاو کند و مقالاتی که در مورد هر دو نوشته شده­‌اند را مطالعه کند. هنگامی که فردی با کسانی روبه‌رو می‌شود که چنین کاری را انجام داده‌اند، به احتمال زیاد آفرینش‌گرایانی بیش از حد انتظار خود پیدا می‌کند، حتی شاید افراد زیادی را ببیند که ضد تکامل‌گرایی هستند. از نظر علمی، تکامل چیزی نیست که عملکرد آن ثابت شده باشد. بله، گیاهان و جانوران تغییر می‌کنند. آنها می‌توانند به شکل‌هایی تغییر کنند که شگفت‌انگیز به نظر برسد، اما هیچ پرورش‌دهندۀ اسب، یا سگ، یا گاو و حتی هیچ پدر و مادری وجود ندارد که جملۀ «به نظر می‌رسد جهشی وجود دارد…» را بشنود و با هیجان بپرسد: «آیا جهش خوبی است؟» بنابراین، من متواضعانه می‌گویم که این باور به آفرینش نیست که ما را در جهل و نادانی نگه می‌دارد، بلکه این ایده که تکامل به اثبات رسیده است و نمی‌توان آن را به چالش کشید، جهل را به وجود می‌آورد. نه در هزاران هزار نسل از E.coli و نه در هیچ چیز دیگری به اثبات نرسیده است. به یاد داشته باشید، ما از تغییرات ساده در نوع یا گونه‌های موجودات صحبت نمی‌کنیم، بلکه از تغییر واقعی آن نوع صحبت می‌کنیم؛ تغییری که بر اساس آن می‌توان تغییر دیگر، یا جهشی بنا کرد تا موجود جدیدی حاصل شود. ما هرگز شاهد چنین اتفاقی نبوده‌ایم و تا وقتی دانشجویان و پژوهشگران از این باور بی‌پایه رها نشوند که نمی‌توان موضوع تکامل را در کلاس‌های درس یا مقالات علمی به چالش کشید؛ در همین جهل و ناآگاهی باقی خواهیم ماند و نتیجۀ آن نمرات پایین دانشجویان آمریکایی است؛ بسی جای شرمساری است!

چرا افسانۀ آفرینش کتاب مقدس درست است؟


نویسنده: هلن فرایمَن

[1] Hopi

[2] Navajo

[3] Columbus

[4] Shamanism

[5] Biological Stasis

سایر مقالات

مقالات بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا