لذت بردن از خدا، او را از بند گناه جنسی رها کرد

لذت بردن از خدا، او را از بند گناه جنسی رها کرد

آگوستین (۳۵۴-۴۳۰)

نفوذ آگوستین[1] بر جهان غرب به‌واقع حیرت‌آور است.

بنجامین وارفیلد[2] می‌گفت که آگوستین از طریق نوشته‌هایش «همچون یک نیروی انقلابی هم به کلیسا و هم به جهان وارد شد و نه تنها دوره‌ای در تاریخ کلیسا ایجاد کرد، بلکه… مسیر تاریخ آن را در غرب تا به امروز تعیین نمود» (کالوین و آگوستین، ۳۰۶). ناشران مجلۀ تاریخ مسیحیت در کمال شگفتی می‌گویند: «پس از عیسی و پولس، آگوستین اهل هیپو تاثیرگذارترین شخصیت در تاریخ مسیحیت به شمار می‌رود» (ج ششم، شمارۀ ۳، ص ۲).

دیگ جوشان

آگوستین در ۱۳ نوامبر ۳۵۴ در تاگاست[3]، نزدیک عنابه[4]، در منطقه‌ای که امروزه بخشی از الجزایر کنونی است به دنیا آمد. پدرش، پاتریسیوس[5]، کشاورزی با درآمد متوسط بود که سخت کوشید تا آگوستین را از سن یازده تا پانزده سالگی در ابتدا به مادورا بفرستد، تا بهترین آموزش در زمینۀ فن بیان را دریافت کند. این مدرسه در فاصلۀ بیست مایلی از محل زندگی او قرار داشت. سپس، یک سال بعد از بازگشت به خانه از سن هفده سالگی تا بیست سالگی تحصیلات خود را در کارتاژ ادامه داد.

پیش از عزیمت آگوستین به کارتاژ برای سه سال تحصیل، مادرش با جدیت به او هشدار داد که «زنا نکند و مهم‌تر از همه همسر هیچ مردی را اغوا ننماید.» اما آگوستین بعدا در کتاب اعترافات خود نوشت: «به کارتاژ رفتم، جایی که خود را در میان دیگی جوشان از هوس یافتم… نیاز واقعی من به تو بود، ‌ای خدای من که خوراک روح هستی. اما من از این گرسنگی آگاه نبودم» (۵۵). او در کارتاژ معشوقه‌ای داشت و پانزده سال با همین زن زندگی کرد و از او پسری به نام آدِئوداتوس[6] به دنیا آمد.

آگوستین تا یازده سال بعد یعنی از نوزده تا سی سالگی، به عنوان مدیر سنتی یک مدرسه فعالیت می‌کرد که در آن فن بیان و کلام تعلیم داده می‌شد.

با اَمبروس[7] در میلان

آگوستین در بیست و نهمین سال زندگی خودش برای تدریس از کارتاژ به روم نقل مکان کرد، اما از رفتار دانشجویانش چنان خسته شده بود که در سال ۳۸۴ به منصبی آموزشی در میلان روی آورد. در آنجا با اسقف بزرگ، اَمبروس ملاقات نمود.

آگوستین در آن زمان تحت تاثیر دیدگاه افلاطونی از واقعیت بود، از آموزۀ کتاب مقدس مبنی بر اینکه «کلام، انسان شد» بیزار بود (یوحنا ۱۴:۱). با این حال هر هفته به موعظۀ اَمبروس گوش می‌داد. او بعدها نوشت: «من با گوش جان از فصاحت بیان او استفاده می‌کردم. همچنین به‌تدریج شروع به درک حقانیت کلام او، نمودم» (اعترافات، ۱۰۸). در نهایت، آگوستین دریافت که مانع اصلی او نه تفکر روشنفکرانه (چنانکه خود پنداشته بود)، بلکه اسارت در شهوت جنسی بود: «من هنوز در بند عشق یک زن اسیر بودم» (اعترافات، ۱۶۸).

بنابراین، مبارزۀ حقیقی بین آن دو نوع لذتی بود که باید در زندگی‌اش پیروز می‌شد. «شروع به جست‌وجوی ابزاری کردم تا نیروی لازم برای برخورداری از تو را به دست آورم، اما آن را نیافتم تا زمانی که واسطهٔ میان خدا و انسان‌ها، یعنی عیسای مسیح را پذیرفتم» (اعترافات، ۱۵۲).

یک مبارزۀ شدید

سپس یکی از مهم‌ترین روزهای تاریخ کلیسا فرا رسید. این داستان هستۀ مرکزی کتاب اعترافات آگوستین و یکی از برجسته‌ترین آثار فیض الهی در تاریخ است، و چه مبارزه‌ای هم بود.

این روز پیچیده‌تر از آن چیزی بود که اغلب در داستان‌ها یافت می‌شود، اما برای رفتن به قلب این نبرد، بیایید روی بحران نهایی این اتفاق تمرکز کنیم. اواخر ماه آگوست سال ۳۸۶ بود. آگوستین تقریبا سی‌ودو ساله بود. او همراه با دوست صمیمی خود، آلیپیوس[8]، در مورد فداکاری و تقدس قابل توجه آنتونی، یک راهب مصری صحبت می‌کرد. زمانی که دیگران در مسیح آزاد می‌گردیدند و تقدیس می‌شدند، آگوستین همچنان در اسارت غرایز حیوانی خود بود و با شهوت برانگیخته می‌شد.

باغ کوچکی به خانه‌ای که در آن اقامت داشتیم متصل بود… در آن لحظه، از هیاهوی درونی قلب خویش دور شده و به این باغ پناه بردم؛ جایی که هیچ کس نمی‌توانست آن مبارزهٔ شدید را که با خویشتن درگیر بودم، قطع کند… با دیوانگی خویش در نبرد بودم تا به عقلانیت رهنمون شوم. در حال مرگی بودم که حیات را برایم به ارمغان می‌آورد… دیوانه‌وار خشمگین بودم از آنکه به سبب نپذیرفتن ارادهٔ تو و عهد بستن با تو، بر خویشتن غلبه نکرده‌ام… موهای خویش را چنگ می‌زدم، با مشت بر پیشانی‌ام می‌کوبیدم، انگشتانم را دور زانوانم قفل کرده و در آغوش می‌گرفتم (اعترافات، ۱۷۰-۷۱).

اما او با وضوح بیشتری دریافت که سود همراهی با مسیح بسیار بیشتر از ضرر آن است، و با معجزۀ فیض شروع به تشخیص زیبایی پارسایی در حضور مسیح نمود.

تنها چیزهای کاملا بی‌اهمیت بودند که مانع من می‌شدند… جامۀ نفسانی مرا دریدند و زمزمه کردند: «آیا ما را از خویشتن دور می‌کنی؟ از این لحظه به بعد، برای همیشه و تا ابد از تو دوری خواهیم گزید.»… و در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و می‌لرزیدم، می‌توانستم زیبایی پاک خویشتنداری را با تمامی شادی آرام و بی‌آلایش آن ببینم؛ در حالی که او با فروتنی به من اشاره می‌کرد تا از آنجا عبور نمایم و دیگر درنگ نکنم. او دستان پرمهر خویش را برای استقبال و در آغوش گرفتن من دراز کرده بود (اعترافات، ۱۷۵-۷۶).

«بردار و بخوان»

اکنون نبرد به مرحلۀ تقابل زیباییِ پاکی و لطافتِ محبت او با چیزهای بی‌اهمیتی که در وجود او ریشه دوانده بود رسیده بود.

خودم را زیر درخت انجیر به زمین افکنده و به اشکی که حالا از چشمانم روان بود اجازه جاری شدن دادم… در بدبختی‌ام مدام گریه می‌کردم: «تا کی باید به گفتن “فردا، فردا” ادامه دهم؟ چرا اکنون نه؟ چرا در این لحظه به گناهان زشت خویش پایان نمی‌دهم؟» (اعترافات، ۱۷۷).

آگوستین در میان گریه‌های خویش ناگهان صدای کودکی را شنید که تکرار می‌کرد: «بردار و بخوان. بردار و بخوان.»

در آن لحظه به بالا نگاه کردم و به‌دقت اندیشیدم که آیا در هیچ بازی کودکانه‌ای، کودکان چنین کلماتی را فریاد می‌زنند یا نه، اما به یاد نمی‌آوردم که قبلا این کلمات را از کودکی در حال بازی شنیده باشم. سیل اشک‌هایم را مهار کرده و برخاستم، و به خود گفتم که این نمی‌تواند جز یک فرمان الهی باشد که کتاب مقدسم را بگشایم و اولین بخشی که چشمم به آن افتد را مطالعه کنم (اعترافات، ۱۷۷).

پس آگوستین کتاب نامه‌های پولس را برداشت، آن را گشود و چشمش به رومیان ۱۳:۱۳-۱۴ افتاد: «پس اوقات خود را در بز‌مها و میگساری و هرزگی و عیاشی و جدال و حسد سپری نکنیم، بلکه عیسی مسیحِ خداوند را در بر کنید و در پی ارضای امیال نَفْس خود مباشید.»

او نوشت: «هیچ تمایلی به مطالعۀ بیشتر نداشتم و نیازی به این کار هم نبود، زیرا در همان لحظه که به پایان جمله رسیدم، گویی نوری از اطمینان در قلبم جاری شد و تمام تاریکی‌های شک از بین رفت» (اعترافات، ۱۷۸).

اسقف هیپو

آگوستین در عید پاک سال بعد یعنی ۳۸۷ میلادی، در میلان توسط اَمبروس غسل تعمید گرفت. در پاییز همان سال مادرش درگذشت، زنی که بسیار خوشحال بود، زیرا پسری که مایۀ اشک ریختن او بود اکنون در مسیح در امان بود. او در سال ۳۸۸ (تقریبا در سی‌وچهار سالگی) به آفریقا بازگشت تا برای خود و دوستانش صومعه‌ای ایجاد کند که اعضای آن را «خادمین خدا» می‌نامید. او هر آرزویی برای ازدواج را رها کرده و خود را به تجرد و فقر متعهد نموده بود؛ یعنی به زندگی مشترک با دیگران در جامعه. او امیدوار بود زندگی‌ای سرشار از تاملات عمیق فلسفی به روش رهبانی داشته باشد.

اما خدا نقشه‌های دیگری داشت. پسر آگوستین، آدئوداتوس، در سال ۳۸۹ درگذشت. رؤیاهای بازگشت به زندگی آرام در زادگاهش تاگاست در پرتو ابدیت همچون بخاری به هوا رفت. آگوستین متوجه شد که انتقال جامعۀ رهبانی خود به شهر بزرگ‌تر هیپو ممکن است اقدامی راهبردی باشد. او هیپو را انتخاب کرد، زیرا آنها قبلا یک اسقف داشتند؛ بنابراین شانس کمتری برای تحت فشار قرار دادن او برای ایفای این نقش وجود داشت. اما محاسبات او اشتباه بود. منصب شبانی کلیسا به آگوستین رسید و عملا او را مجبور کردند که شبان و سپس اسقف هیپو شود و تا پایان عمر در آنجا ماند.

و بنابراین، مانند بسیاری از شخصیت‌های برجسته در تاریخ کلیسا که اثری ماندگار از خود بر جای گذاشته‌اند، او (در سن سی‌وشش سالگی) از زندگی‌ای متمرکز بر تاملات فکری، به حیاتی عملی و خدمت‌محور هدایت گردید. آگوستین صومعه‌ای را در محوطۀ کلیسا تاسیس کرد و تقریبا برای چهل سال گروهی از شبانان و اسقف‌های سرشار از معرفت کتاب مقدس را پرورش داد که در سراسر قاره پراکنده شده و باعث تجدید حیات کلیساها گردیدند. در این مسیر، او با دفاع قاطعانه از آموزۀ تعلیم، در برابر تهاجمات شدید مواجه شد و برخی از تاثیرگذارترین کتاب‌ها را در تاریخ مسیحیت نوشت، از جمله: اعترافات، دربارۀ آموزۀ مسیحی، دربارۀ تثلیث و شهر خدا.

قو، ساکت نمی‌مانَد

هنگامی که آگوستین در سال ۴۲۶، چهار سال قبل از مرگش رهبری کلیسای خود را واگذار نمود، جانشین او تحت تاثیر احساس بی‌کفایتی خود در برابر آگوستین قرار گرفت و گفت: «قو ساکت است»، از ترس اینکه صدای غول الهیاتی پیشین، در زمانهٔ خویش گم شود.

اما قو هرگز ساکت نماند، نه در سال ۴۲۶، نه در سال ۲۰۱۸ و نه در قرونی که در این میان گذشته است. برای ۱۶۰۰ سال، صدای آگوستین همچنان گناهکاران گرسنه را به سوی ضیافت شادی‌آمیز، رهایی‌بخش و مستقل در عیسای مسیح فرا می‌خواند:

«چقدر برایم شیرین بود که ناگهان از شر آن شادی‌های بی‌حاصل رهایی یابم؛ شادی‌هایی که زمانی از دست دادنشان مرا می‌ترساند!… تو بودی که آنان را از من راندی، ای شادی حقیقی و مطلق. تو آنان را بیرون کردی و جایشان را گرفتی؛ ای که از هر لذتی شیرین‌تری، هرچند از گوشت و خون نیستی؛ ای که بر هر نوری چیره‌ای، اما در دل ما از هر رازی، ژرف‌تر پنهانی؛ ای که از هر شرافتی پیشی گرفته‌ای، هرچند نه در چشمان کسانی که تمامی افتخار را در خویش می‌جویند… ای خداوند خدای من، نور من، ثروت من و نجات من» (اعترافات، ۱۸۱).

لذت بردن از خدا، او را از بند گناه جنسی رها کرد


۲۰ مارس ۲۰۱۸

نویسنده: جان پایپر[9]

بنیانگذار و معلم، «اشتیاق برای خدا»

جان پایپِر بنیانگذار و معلم «اشتیاق برای خدا» و رئیس دانشکدۀ الهیات بِیت‌لِحِم است. او به مدت ۳۳ سال به عنوان شبان کلیسای تعمیدی بِیت‌لِحِم، مینیاپولیس، مینه‌سوتا خدمت کرد. او نویسندۀ بیش از ۵۰ کتاب است، از جمله «اشتیاق برای خدا: تعمق‌های یک مسیحی که از خدا لذت می‌برد»، و اخیرا کتاب «بنیادهایی برای یادگیری ابدی: آموزش در شادمانی جدی».

[1] Augustine

[2] Benjamin Warfield

[3] Thagaste

[4] Hippo

[5] Patricius

[6] Adeodatus

[7] Ambrose

[8] Alypius

[9] John Piper

سایر مقالات

مقالات بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا