مرگ بر مردسالاری؟

مکملگرایی و بدنامی “نقش پدر”
مرگ بر مردسالاری؟
تفاوت بین مردسالاری و مکملگرایی چیست و کدام اصطلاح برای به تصویر کشیدن دیدگاه کامل مردانگی و زنانگی از دیدگاه مسیحیت مناسبتر است؟ بیشتر طرفداران مکملگرایی با قاطعیت از واژۀ مردسالاری پرهیز میکنند و میخواهند خود را از هر گونه ارتباط با ظلم و تعصب دور کنند. از سوی دیگر، منتقدان مکملگرایی مشتاقند مخالفانشان را به دفاع از مردسالاری متهم نمایند. این اصطلاحات اغلب اوقات به عنوان راهی برای برقراری ارتباط عمل میکنند: «من از آن گروه مسیحیان محافظهکار نیستم» که پاسخشان این است: «اوه هستید، خوب هم هستید!» پس دقیقترین اصطلاح برای کسانی که میخواهند دیدگاه ازدسترفتۀ تمایز و سلسله مراتب جنسیتی را دوباره درک کنند، کدام است؟
تعریف اصطلاحاتی مانند مردسالاری و مکملگرایی به نحوی که بتواند رضایت همه را کسب کند، تقریبا غیرممکن است. من کمی جلوتر چند تعریف را ارائه خواهم نمود، اما نمیخواهم این مقاله به یک تحقیق دانشگاهی و خستهکننده در مورد استفاده از این اصطلاحات و تاریخچۀ آنها تبدیل شود. همچنین قصد ندارم این اصطلاحات را طوری تعریف کنم که مکملگرایی به معنای “رهبری درست توسط مرد” و مردسالاری به معنای “رهبری نادرست توسط مرد” تبدیل شود. شکی نیست که این تمایز خیلی هم نابجا نیست، اما اگر این تمام چیزی باشد که من میخواهم مطرح کنم، استدلال من کاملا قابل پیشبینی و البته کمی سطحی خواهد بود.
همانطور که در ادامه مطرح خواهم کرد، مسیحیانی که در پی بازیابی اصطلاح مردسالاری به معنای اصلی آن هستند، چیزی عایدشان نخواهد شد. در واقع، حتی “بازیابی” هم واژۀ درستی نیست، زیرا مطمئن نیستم که مسیحیان تا به حال برای اصطلاحی به نام “مردسالاری” استدلالی ارائه کرده باشند. “مکملگرایی” یک اصطلاح بهتر و مطمئنتر است که بار معنایی منفی کمتری در خود دارد (اگرچه بهسرعت در حال تغییر است). بارها خودم را طرفدار مکملگرایی توصیف کردهام. اما هرگز خود را مردسالار خطاب نکردهام.
مرگ بر مردسالاری؟
با این حال، چیزی در مفهوم گستردهتر مردسالاری وجود دارد – صرف نظر از اینکه خود واژه چقدر معنای بدی به خود گرفته باشد – که ارزش مطرح شدن را دارد. اگر دیدگاه مکملگرایی، چیزی بیش از یک تعهد ظاهرا خودسرانه به رهبری مردان و شبانی در کلیسا باشد، نمیتوانیم به تفسیر مناسبی از اول تیموتائوس ۲ بسنده کنیم. البته تفسیر دقیق، بسیار حیاتی است. اما به چیزی بیش از یک نتیجهگیری درست نیاز داریم. ما باید به مردم کمک کنیم تا ببینند که نتیجهگیریهای تفسیری ما فقط با بهترین اصول معنایی کتاب مقدس مطابقت ندارد، بلکه آنها با نحوۀ کارکرد دنیا و روشی که خدا مردان و زنان را آفریده است نیز مطابقت دارند.
مکملگرایی و مردسالاری
ایدۀ مکملگرایی – اینکه مردان و زنان با تناسب خاصی برای یکدیگر طراحی شدهاند – موضوع جدیدی نیست. با این حال، اصطلاح مکملگرایی نسبتا جدید است. جان پایپر[۱] و وِین گرودِم[۲] در اثر مهم خودشان در سال ۱۹۹۱ به نام “بازیابی مردانگی و زنانگی بر مبنای کتاب مقدس” عامدانه ماموریت بازیابی این مفاهیم توسط خودشان را “چشماندازی از ʼمکملگراییʼ مبتنی بر کتاب مقدس” نامیدند، زیرا میخواستند هم “عملکردهای خودخواهانه و آسیبزننده” در دیدگاه سنتگرایان را اصلاح کنند و هم از اشتباهات دیدگاه مخالف آن توسط فمینیستهای انجیلی دوری گزینند (۱۴).
هر کسی که به صداقت و انصاف در تفکراتش متعهد است نباید سنتگرایی، سلسله مراتب جنسیتی یا پدرسالاری را مترادف با مکملگرایی بداند. پایپر و گرودِم در ابداع واژۀ مکملگرایی، بهصراحت دو اصطلاح اول را رد کردند؛ در حالی که اصطلاح سوم (مردسالاری یا مردسالارانه یا مردسالار) هرگز به معنای مثبت در کتاب به کار نرفته است. آنها نوشتند: «اگر فقط یک واژه باشد که برای توصیف موقعیت ما مناسب است، ما اصطلاح مکملگرایی را ترجیح میدهیم، زیرا هم برابری و هم تفاوتهای سودمند بین زن و مرد را نشان میدهد» (۱۴). سی سال بعد، این چشمانداز مکملگرایی هنوز هم ارزش تعریف دقیق و دفاع جانانه از آن را دارد.
مرگ بر مردسالاری؟
تعریف واژۀ مردسالاری بسیار دشوارتر است. به بیان دقیق، مردسالاری بهسادگی همان کلمۀ یونانی به معنای “سلطۀ پدر” است. هیچ چیز در ریشهشناسی این واژه یافت نمیشود که بتوانیم این اصطلاح را به عنوان یک لقب مورد سوءاستفاده قرار دهیم. ابراهیم، اسحاق و یعقوب اغلب “پدران” نامیده میشوند (برای مثال رومیان ۵:۹). رهبر روحانی کلیسای ارتدوکس، اسقف کلیسای قسطنطنیه است. به معنای عام، هر مسیحی به پدرسالاری اعتقاد دارد، زیرا ما حکومت و اقتدار خدا، پدر قادر مطلق، آفرینندۀ آسمان و زمین را تایید میکنیم.
با وجود این معانی مثبت، مردسالاری به عنوان یک مقولۀ جامعهشناختی و تاریخی، تقریبا همیشه به معنای تحقیرآمیز آن به کار میرود. برای مثال در اینجا اولین جمله از مدخل ویکیپدیا در مورد مردسالاری را میخوانیم.
مردسالاری یک نظام اجتماعی نهادینهشده است که در آن مردان بر دیگران تسلط دارند، اما میتواند به طور خاص به سلطۀ مردان بر زنان نیز اشاره داشته باشد. همچنین میتواند به مظاهر مختلفی گسترش یابد که در آن مردان نسبت به دیگران امتیازات اجتماعی بیشتری دارند که باعث استثمار یا ظلم به دیگران میشود، مانند سلطۀ مرد بر اقتدار اخلاقی و کنترل داراییها.
در این تعریف (طولانی)، انبوهی از کلمات تحقیرآمیز داریم: تسلط، سلطه (۲ بار)، استثمار و ظلم. از هیچ کس انتظار نمیرود که این تعریف را بخواند و مردسالاری را به عنوان یک مفهوم خوب یا حتی مفهومی که شاید میتواند خوب باشد در نظر بگیرد.

شارلوت هیگینز[۳] در یک مقالۀ طولانی که همین اواخر در گاردین منتشر شد استدلال میکند که در سادهترین حالت، مردسالاری «وجود ساختاری اجتماعی از برتری مردانه را نشان میدهد که به قیمت سلطه بر زنان عمل میکند.» هیگینز اذعان میکند که مردسالاری به عنوان یک ایدۀ دانشگاهی تقریبا از بین رفته است – مفهومی بیش از حد صریح و یکپارچه برای مفید بودن – اما در استفادۀ عمومی، این اصطلاح احیای بیسابقهای را تجربه کرده است، احیایی که هیگینز از آن حمایت میکند. او مینویسد: «به نظر میرسد که فقط “مردسالاری” میتواند معنای مبهم و عجیب قدرت جنسیتی را به تصویر بکشد.» تعریف سطحی هیگینز مفید است، زیرا نشان میدهد برای اکثر مردم، از جمله بیشتر مسیحیان (به گمان من)، مردسالاری خلاصهای از تمام راههایی است که جهان ما برتری مردان را ترویج و ستم به زنان را تشویق میکند.
مرگ بر مردسالاری؟
اگر این تعریف مردسالاری باشد، پس چیزی است که در این جهان یافت میشود. این اصطلاحی نیست که در اظهارات اعترافات مسیحی در دوران گذشته پیدا کنید. این اصطلاحی نیست که در سنت کلیسا هنگام دفاع از دیدگاههای کتابمقدسی در مورد خانواده، کلیسا و جامعه، بهدفعات (یا اصلا) استفاده شود. من به عنوان یک مسیحی محافظهکار، اصلاحشده و انجیلی، دیدگاه “برابری با تفاوتهای سودمند” را تحسین میکنم و قاطعانه با تمام اَشکال سلطه، استثمار و ستم مخالف هستم.
هزینۀ برچیده شدن مردسالاری
چرا مقاله را همینجا تمام نمیکنیم؟ مکملگرایی خوب است. مردسالاری بد است. پرونده بسته شد. به اندازۀ کافی دربارۀ آن حرف زدیم، درست است؟
نه کاملا. ما باید مراقب باشیم که مردسالاری را خیلی سریع به زبالهدان تاریخ نفرستیم. برای شروع، ما باید این مفهوم که مردسالاری مساوی با ظلم است را زیر سوال ببریم. استیوِن اوزمِنت[۴] در کتاب خودش با نام “اجداد: خانوادۀ دوستداشتنی در اروپای قدیم”، استدلال میکند که زندگی خانوادگی، حتی در گذشته که پدرسالارانه بود، با عصر ما تفاوت خیلی زیادی نداشته است. والدین، فرزندان خود را دوست داشتند، شوهران وظایف خانه را انجام میدادند و بیشتر زنان ازدواج و خانهداری را به امور دیگر ترجیح میدادند.
تاریخ مقولهای پیچیده است و بهندرت امکان ارائۀ فرانظریهها و توضیحات تکعلتی را فراهم میکند. اگر زنان در گذشته فرصتها و حقوق کمتری داشتند (تقریبا همۀ مردم از فرصتها و حقوق کمتری برخوردار بودند)، اما زنان در جوامع قویتری زندگی میکردند و نقش آنها به عنوان همسر و مادر بسیار مورد احترام بود. با توجه به تفاوتها در رفاه اقتصادی، این کاملا قابل بحث (و شاید در نهایت نامعلوم) است که آیا زنان در حال حاضر شادتر از گذشته هستند یا خیر. همانطور که اوزمِنت میگوید: «برای هر مورخی که معتقد است خانوادۀ امروزی یک تکامل جدید و برتر است، مورخ دیگری یافت میشود که آماده است از خانوادۀ امروزی به عنوان یک کهنالگوی سقوطکرده صحبت کند» (۴۵).
مرگ بر مردسالاری؟
دوم، ما باید مفروضات بیاننشدهای را که باعث درک تحقیرآمیز از مفهوم مردسالاری میشوند، زیر سوال ببریم. اگر تمایز جنسی، مطیع بودن و تمایزات مکملگرایی مدرکی قاطع برای استثمار باشد؛ پس مردسالاری، از هر نوع در هر مقطعی از تاریخ، نامطلوب خواهد بود. استیفان بی. کلارک[۵] بیش از چهل سال پیش نوشت: «دانشمندان فمینیست در حوزۀ علوم اجتماعی به طور آزاد اصطلاحاتی مانند “سلطه”، “ظلم”، “سرکوب”، “حقارت” و “اطاعت” را برای نقشهای مردان و زنان به کار میبرند.» این اصطلاحات از مشاهدات بیطرفانۀ تاریخی به دست نیامدهاند. همانطور که کلارک بیان میکند: «این اصطلاحشناسی، بر اساس نوعی قدرت سیاسی از تحلیل اجتماعی که برگرفته از جهانبینیهای سیاسی مدرن است، طراحی شده تا تمام تفاوتهای نقشهای اجتماعی را نفرتانگیز جلوه دهد» (مرد و زن در مسیح، ص ۴۷۵).
عرصۀ استدلال به نحوی چیده شده است که دفاع از مردسالاری، همانطور که در حال حاضر و عموما درک میشود، دفاع از امری غیرقابلدفاع است. با این حال، بیشتر طرفداران نظریۀ مکملگرایی متوجه نیستند که با رد کردن مردسالاری، طبق قواعد بازی فعلی، حقیقتی را که فکر میکردند میتوانند با توسل به مکملگرایی به دست آورند، خودشان رد میکنند.
مهمتر از همه، و در ادامۀ آخرین نکتهای که مطرح شد، باید مراقب باشیم که در برچیدن مردسالاری، نردبان فرهنگی را از زیر پای خودمان نکشیم و بعد امیدوار باشیم که مردم با پرشهای بلند بدون استفاده از هیچ نردبانی بتوانند به نتایج درستی دست یابند.
مرگ بر مردسالاری؟
یکی از نگرانیهای بزرگ من – که متاسفانه به نظر میرسد با گذشت هر سال، بیشتر و بیشتر محقق میشود – این است که برای بسیاری از مسیحیان، مکملگرایی چیزی جز چند نتیجهگیری محدود در مورد تسلیم شدن همسران به شوهران در خانه و انتصاب در کلیسا برای مردان نیست. اگر این تمام چیزی است که در دیدگاه ما برای مردان و زنان یافت میشود، نمیتواند چشماندازی باشد که برای مدت طولانی آن را حفظ کنیم. ما باید به اعضای کلیسا کمک کنیم (مخصوصا به نسل جوان) تا ببینند که خدا جهان را با یک یا دو فرمان خودسرانه به نام “مکملگرایی” خلق نکرده است تا اطاعت ما را در خانه و کلیسا بیازماید. خدا جهان را با تمایز جنسی در بطن و ماهیت آنچه معنای انسان بودن است، به عنوان موجوداتی که به تصویر او ساخته شدهاند، آفرید. تا زمانی که نفهمیم خدا ما را مرد و زن آفریده است، نمیتوانیم سلسله مراتب آفرینش را آنطور که باید درک کنیم.

شبیه و متفاوت از آدم
داستان آفرینش برای بسیاری از ما چنان آشناست که از بدیهیات آن غافل میشویم. خدا میتوانست انسانها را طوری بیافریند که بهتنهایی تولید مثل کنند. خدا میتوانست هر انسانی را جداگانه از خاک بیافریند، همانطور که آدم را آفرید. خدا میتوانست گروهی از همراهان مرد را خلق کند تا در غار آدم در کنار او باشند تا آدم تنها نباشد. خدا میتوانست به آدم یک سگ گُلدن رتریور یا گلهای از آدمهای کوچک بدهد تا او را همراهی کنند.
اما خدا حوا را آفرید. خدا شخصی را از آدم خلق کرد تا شبیه آدم باشد، و خدا همان شخصی را که از آدم آفرید، متفاوت از آدم خلق کرد. بر اساس طرح بیولوژیکی خدا برای حیات، فقط حوا (نه یک آدم دیگر) یاور مناسبی برای آدم بود، زیرا فقط حوا (به همراه آدم) میتوانست از دستور آفرینش پیروی کند. به همین دلیل است که او “یاوری مناسب برای او” بود (پیدایش ۲:۱۸). آدم و حوا فقط به عنوان یک جفت مکمل میتوانستند زمین را پر کنند و آن را تحت سلطۀ خود درآورند. زبانها و فرهنگها و مردمان مختلف بعدا در پیدایش خواهند آمد؛ و این تفاوتها تا حدی به دلیل گناه خواهد بود (پیدایش ۱۱). اما تفاوت بین زن و مرد از ابتدا، ایدۀ خدا بود. نادیده گرفتن، کماهمیت جلوه دادن یا انکار تفاوتهای بین زن و مرد، به معنای رد طرح آفرینش ما و خدایی است که آن را طراحی کرده است.
مرگ بر مردسالاری؟
«نادیده گرفتن، کماهمیت جلوه دادن یا انکار تفاوتهای بین زن و مرد، به معنای رد طرح آفرینش ماست.»
مطابق عقل سلیم، اکثر مردم میدانند که آنچه تحقیقات علوم اجتماعی و زیستشناسی به ما میگویند درست است؛ تفاوتهای جنسی واقعی هستند و اهمیت دارند. دلیلی وجود دارد که طنز در مورد مردان و زنان اغلب جزء اصلی فکاهیها بوده است؛ چه در نمایشهای خندهدار، چه در استندآپ کمدی یا در مکالمۀ غیررسمی، این قضیه صدق میکند. بیشتر مردم از روی شهود و تجربه میدانند که تعداد زیادی از الگوها و کلیشهها به طور کلی در مورد مردان و زنان صادق است.
استیوِن رودِز[۶] در کتاب خود با نام “جدی گرفتن تفاوت جنسی” استدلال میکند که الگوهای سنتی ابتکار عمل مردانه و خانهداری زنانه، در طول تاریخ ثابت بوده است، زیرا اساسیترین علایق انسانی – رابطۀ جنسی، پرورش و پرخاشگری – به طور متفاوتی در مردان و زنان ظاهر میشود (۵). به عنوان مثال، نوزادان دختر یکروزه نسبت به نوزادان پسر یکروزه به صدای انسانی که ناراحت است واکنش قویتری نشان میدهند. بر خلاف همتایان مرد خودشان، نوزادان دختر که فقط یک هفته از تولدشان میگذرد، میتوانند گریۀ نوزاد را از سایر صداها تشخیص دهند (۲۵).
به گفته لئونارد سَکس[۷]، پزشک و دارای مدرک دکترا، هیچ مقداری از پرورش نمیتواند ماهیت تمایز جنسی ما را تغییر دهد. او در کتاب “چرا جنسیت مهم است” مینویسد که دخترها بهتر از پسرها میبینند، بهتر میشنوند و بوها را بهتر تشخیص میدهند. برعکس، پسرها برای پرخاشگرتر بودن، ریسکپذیری بیشتر و کشیده شدن به سمت اتفاقات خشونتآمیز طراحی شدهاند.
مرگ بر مردسالاری؟
سَکس – که مسیحی نیست (با اطمینان میتوانم این را بگویم) یا حتی وقتی صحبت در مورد اصرار بر رفتار اخلاق سنتی است، محافظهکار هم محسوب نمیشود – از کسانی انتقاد میکند که فکر میکنند تفاوتهای جنسیتی فقط نتیجۀ تعصب است. سَکس، جودیت باتلِر[۸] نظریهپرداز جنسیتی و پیروان او را به دلیل عدم آگاهی از تفاوتهای جنسیتی در بینایی، تفاوتهای جنسیتی در شنوایی، تفاوتهای جنسیتی در ریسکپذیری، یا تفاوتهای جنسیتی در خود رابطۀ جنسی مورد انتقاد قرار میدهد (۲۸۳).
علاوه بر این، این تفاوتها را نمیتوان به پای طراحی محیط زیست و اجتماع نوشت. «بزرگترین تفاوتهای جنسی در بیان ژنها در مغز انسان، نه در بزرگسالی و نه در بلوغ، بلکه در دورۀ قبل از تولد نوزاد رخ میدهد» (۲۰۸). یا همانطور که موسی بیان کرد: «ایشان را مرد و زن آفرید» (پیدایش ۱:۲۷).
پذیرش واقعیت

همه میتوانند ببینند که به طور متوسط، مردان قدی بلندتر از زنان دارند و از نظر بدنی قویتر از زنان هستند. تقریبا همه موافقند که مردان و زنان در بیشتر (اگر نه در تمام) تاریخ بشر، نقشهای متفاوتی در خانه، مذهب و در جهان ایفا کردهاند. تقریبا همه موافق هستند که پسران و دختران به یک شکل، بازی یا رشد نمیکنند و تقریبا همه موافقند که مردان و زنان – در مجموع – تمایل دارند روابط دوستانۀ متفاوتی برقرار کنند؛ با همسالان خودشان به گونهای متفاوت صحبت کنند و غرایز متفاوتِ مربوط به فرزندان، جنسیت و شغل را به نحوی متفاوت بروز دهند. تقریبا همه این چیزها را میبینند.
چیزی که ما به یک شکل نمیبینیم، این است که چگونه این پدیدهها را تفسیر کنیم. پرسش این است که آیا ما این تمایزها را بازتابی از تفاوتهای فطری بین زن و مرد میدانیم – تفاوتهایی که نباید مورد استثمار یا ریشهکن شدن قرار گیرند – یا تمایزاتی میبینیم که نتیجۀ قرنها ظلم و تعصب مداوم است. این مقالۀ مختصر به این امید نوشته شده است که شاید مسیحیان باید دیدگاه اولی را درستتر از دومی بدانند.
در سال ۱۹۷۳، استیوِن گُلدبِرگ[۹] کتاب “ناگزیر بودن مردسالاری” را منتشر کرد، کتابی که به ادعای او به عنوان یک رکورد جهانی در کتاب گینس ثبت شد؛ یعنی کتابی که توسط اکثر ناشران قبل از پذیرش نهایی رد شد (۶۹ بار ردشده توسط ۵۵ ناشر). گُلدبِرگ با تکیه بر آن اثر اولیه، کتاب “چرا مردان حکومت میکنند” را در سال ۱۹۹۳ منتشر کرد، با این استدلال که با توجه به تمایز جسمانی بین جنسیت، مردان همیشه تعداد زیادی از موقعیتها و نقشهای بالا را در هر جامعهای اشغال کردهاند (۴۴). به عبارت دیگر، مردسالاری اجتنابناپذیر است. دهها سال بعد، رودِز همین را گفت: «وجود جوامع مادرسالار – جوامعی که زنان در آن قدرت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بیشتری نسبت به مردان دارند – عملا ممکن نیست. در واقع، هیچ مدرکی مبنی بر وجود آنها یافت نشده است» (جدی گرفتن تفاوتهای جنسی، ص ۱۵۱).
مرگ بر مردسالاری؟
به ما گفته میشود که برچیدن مردسالاری یکی از دغدغههای اصلی دوران ماست. پس لابد فریاد سربازان در نبرد وُلتر Écrasez l’infâme! (بدنامی را در هم بشکنید!) برای نظام باستانی با نقش پدرسالارانه هم مناسب نبوده است. با این تفاوت که در جایی که مردسالاری وجود ندارد، ناکارامدی و ناامیدی چند برابر شده است. دلیلش این است که مردسالاری به معنای مطیع کردن زنان نیست، بلکه بیشتر به مواردی میپردازد که مردی برای بر عهده گرفتن امور یافت نمیشود و زنان مجبور میشوند در رأس امور قرار گیرند؛ بنابراین مردسالاری به مطیع کردن پرخاشگری مردانه و بیمسئولیتی مردانه در چنین شرایطی اشاره دارد. وقتی پدران دیگر حکومت نمیکنند، کدام مدرسه یا کلیسا یا مرکز شهر یا روستا وضعیت بهتری دارد؟ در جایی که جوامع زنان و کودکان دیگر نمیتوانند برای محافظت و تدارک به مردان متکی باشند، نتیجۀ آن آزادی و استقلال نیست. پنجاه سال تحقیقات علوم اجتماعی آنچه را که عقل سلیم و قانون ذاتی بشر هرگز فراموش نکردند تایید میکند. زمانی که مردان در رأس امور هستند، سلامت خانوادهها و محلهها نیز افزایش مییابد. این انتخاب بین مردسالاری و مردمسالاری روشنگرانه نیست، بلکه بین مردسالاری و هرج و مرج است. مشاهداتی مانند اینها تقریبا برای همه توهینآمیز به نظر میرسد، اما لزوما اینطور نیست. اگر مردسالاری (به عنوان یک اصطلاح توصیفی و نه تحقیرآمیز) منعکسکنندۀ تفاوتهای ذاتی بین دو جنس باشد – در حالی که با اثرات طبیعی گناه به شکلی که هست مبارزه میکنیم – بهتر است همین وضعیتی که حالا هست را به جای دنبال کردن چیزی که هرگز به وقوع نخواهد پیوست، بپذیریم. میتوانید یک تکه چوب را به هر جهتی که دوست دارید سمباده بزنید، اما اگر با جهت رویش چوب همراه باشید، تجربۀ لذتبخشتر و محصول نهایی زیباتری خواهد داشت. همانطور که گُلدبِرگ بیان میکند: «اگر (زنی) باور دارد که بهتر است جنسیت او با اقتدار و رهبری مرتبط باشد و نه با خلق کردن زندگی جدید، محکوم به ناامیدی همیشگی است» (چرا مردان حکومت میکنند، ص ۳۲).
مرگ بر مردسالاری؟
«زنها برای زن بودن آفریده شدهاند، نه برای اینکه گونهای دیگر از مردان باشند.»
زنها برای زن بودن آفریده شدهاند، نه برای اینکه گونهای دیگر از مردان باشند. واقعیت تغییرناپذیر طبیعت، که تقریبا هرگز به آن اشاره نشده است، این است که مردان نمیتوانند یک کار ضروری و معجزهآسا که برای هستی ما الزامی است را انجام دهند. آنها نمیتوانند زندگی را در رَحِم خودشان پرورش دهند. آنها نمیتوانند برای تکثیر گونهها زایمان کنند. آنها نمیتوانند با جسم خودشان نوزادی را شیر بدهند.
مردان در اعماق وجودشان از این محدودیتهای مردانگی آگاه هستند، به همین دلیل است که میخواهند از زنان و کودکان محافظت کنند و به همین دلیل است که گُلدبِرگ مینویسد: «در هر جامعهای آنها در وجود زنان به دنبال ملایمت، مهربانی و محبت هستند تا زنان پناهگاهی باشند در برابر یک دنیای مملو از درد و ظلم، مصونیتی برای مردان باشند در برابر افراط خودشان» (ص ۲۲۹). وقتی زنی همۀ اینها را فدا میکند تا با مردان برابری کند، به ضرر همه است، بهویژه به ضرر خودش. زن و مرد یکسان نیستند و اگر بخواهیم این را در خانه و کلیسا بپذیریم، باید آن را در تمام زندگی و در تمام تاریخ نیز قبول کنیم. دیدگاه کتابمقدسی در مورد مکملگرایی نمیتواند درست باشد، مگر اینکه بخشهایی از دیدگاه مردسالاری نیز صادق باشد.
مرگ بر مردسالاری؟
نویسنده:
کوین دییانگ
کوین دییانگ (@RevKevDeYoung) شبان ارشد در کلیسای میثاق مسیح (PCA) در مَتیوز، کارولینای شمالی و استادیار الهیات نظاممند در دانشکدۀ الهیات اصلاحشده (در شهر شارلوت) است. او نویسندۀ بیش از بیست عنوان کتاب و یک ستوننویس در روزنامهها، وبلاگنویس و صاحب یک پادکست محبوب است. کوین و همسرش تریشا (Trisha) ۹ فرزند دارند. تمام مقالات، موعظهها، کتابها، پادکستها و موارد دیگر کوین را میتوانید در KevinDeYoung.org بیابید.
[۱] John Piper
[۲] Wayne Grudem
[۳] Charlotte Higgins
[۴] Steven Ozment
[۵] Stephen B. Clark
[۶] Steven Rhoades
[۷] Leonard Sax
[۸] Judith Butler
[۹] Steven Goldberg